الیسا جان الیسا جان ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

ماهک من ......

الیسا تو شهر بازی...

سلام به دختر سه ساله ام که کلی خانم شده و هر روز چیزای جدید یاد میگیره و تو هر شرایطی ول کنه کتاب نیست و هر بار که میرم کتابخونه دو ساعتی اون تو مشغول خرید کتابا میشم و کلی کتاب برات میگیرم و اونارو تو دو روز تموم میکنی گلم هر چند خیلی خوشحالم که انقد به کتاب علاقه داری اما باور کن منم کلی کار دارم ماما جونم  و اینبار که کتاب گرفتم دیگه یه جا بهت ندادم و قرار شد روزی یکی یکی  بهت بدم و تو هم خیلی ناراحت شدی گفتی یه دونه کتاب ؟؟ منم گفتم زحمت کشبدم رفتم برات کتاب گرفتم عزیزم و تو هم گفتی مرسییییییییییییییییییییییییی ... دخترم خیلی کنجکاوی و دوست داری از همه چی سر در بیاری و بدونی و خیلی قشنگ شباهت ها و تضادهارو پیدا میکنی  و م...
12 شهريور 1392

شیرین ترین شیرینی دنیا....

سلام به دختر گل خودم که عاشقتم مامانی : الیسا جونم بیشتر روزها رو با هم میگذرونیم عزیزم و کلی با هم بازی میکنیم و مهمونی میریم و پیاده روی و شما هم مثل همیشه شیرین و پر انر ژی هستی عزیزم چند شب پیش خونه عمه آذر شام دعوت بودیم و تو کلی با کیانا جون بازی کردی و موقع برگشت کیانا زد زیر گریه که الیسا نره پیش ما باشه من خیلی دوسش دارم و دلم تنگ میشه و عمه آذرم گفت الهام میای بچه هارو پارک ببریم ؟ منم که نه تو دهنم نیست و همیشه آماده واسه بیرون رفتنم ( حالا بماند تو از منم ددری تر شدی) گفتم چرا که نه خیلی خوبه و این شد که کیانا جونم آروم شد و تو هم با خنده گفتی کیانا جون معلومه حسابی منو دوست داریا  شیرین زبون منی دیگه فدات شم و چند روز ...
10 شهريور 1392

الیسا تو باغ فلفل ....

 الیسا جونم دختر ناز و ملوسم چه زود گذشت روزهایی که بغلم بودی و آرزوی راه رفتنت رو داشتم و با یک قدم تا تی تا تی تو به اوج آسمونها میرفتم و ذوق میکردم .... چه زود گذشت دق دقه کردنات که همه عاشقش بودن عزیزم .... چه زود گذشت حرف زدنهات ای جانم انگار همین دیرئز بود که دختر باهوشم همه چیو به اشاره میگفت و  مامان بابا به انتظار حرفهای شیرینش لحظه شماری میکردن و الیسای ناز من یک دفعه و کامل شروع کرد به شیرین زبونی و خونه پر شد از صدای نازک و ظریف دختر کوچولویی که حسابی با شیرین زبونیش دلبری میکرد .... چه زود گذشت انتخاب کردن وسیله هات آخه دیگه خودت انتخاب میکنی  ملوسکم ... چه زود گذشت خوابوندنت نقلی مامان چه زود تویی که باید ده تا ...
5 شهريور 1392

نفسم عمرم عشقم دخترم...

  دختر قشنگو باهوش و مهربونم منو بابایی عاشقتیم و از اینکه خدای مهربون  یه فرشته نازی بهمون داده هزاران بار شاکرشیم . الیسا جونم دختر شیرین زبونم اونقدر شیرین زبونی که هر کسی تو رو دیده باشه عاشق اون شیرین زبونیت میشه و به هر بهونه ای باهات حرف میزنه وکیف میکنه قربونت برم . الیسا جون عاشق بیرون رفتنی و مهمونی و پارک و خرید و چون همیشه در حال بیرون رفتن هستی یه روز تو خونه بمونی هی میگی مامانی من تو عمرم بیرون نرفتم میبینی مامان جون من چقدر گناه دارم ... منم اینجوری میشم دیگه خودت بلدی تلفن بزنی و زنگ میزنی خونه مامان ملی و میگی سلام مامان ملی جونم اصلا به فکر من نیستی و نمیگی من تهنام؟چرا نمییای دنبالم ؟ این مامانم امروز کار...
31 مرداد 1392
10164 0 42 ادامه مطلب

37 ماهگرد عشقمون تو دل طبیعت ...

  هر جا بودم با تو بودم،هر جا هستم با تو هستم تو سبک شدن تو رویا،من به دنبال تو هستم   ٣٧ ماهگردت مبارک عسل خانم  مبارک مبارک ماهگردت مبارک عزیز دلم دختر شیرینم اینبار ماهگردتو رفتیم تو طبیعت کنار دماوند تا از نزیک ببینیش و بهت خوش بگذره دیگه نمیشد کیک برد تو این هوا و شما هم دوست نداری کیک خونه برای تولدت درست کنم و میگی این برای تولد نیست مامانی و برای همین برای غذا گفتیم هر چی دوست داری انتخاب کن و تو هم گفتی  کباب   سیاه دارن ( کباب کوبیده) و گفتی بله میخوام دوست دارم ... عزیز دلم همین که تو شاد باشی و بهت خوش بگذره برای ما کافیه . دختر قشنگم خیلی بزرگ شدی و خیلی از کار...
28 مرداد 1392

کارگاه الهام و الیسا...

 دنیای من پر شد از نگاه پر مهر تو ... الیسا جونم دختر باهوشم هر چی میگذره شیرین تر و شیرین تر میشی عزیزم و دیگه دلت میخواد از همه چی سر در بیاری و همه چی رو خودت امتحان کنی و به نتیجه برسی مدتی بود همیشه ازم سوالهای جورواجور میپرسیدی و منم متوجه شدم عاشق کارهای جدیدی و کلا عاشق ریاضی و عجیب ریاضیو دوست داری و حتی سخت ترین چیزها رو (البته همه چی با توجه به سنت ) بهت میگم نه نمیگی و به دنبال راه حلش میری و تا جوابشو بدست نیاری ول کنش نیستی و بیشتر از من بابایی لذت میبره از این علاقه تو و هر چند قبلا   همیشه میگفت  بچمو خسته نکنی یه وقت جلوتر چیزی رو بهش یاد ندی دلم میخواد بچم بچگی بکنه و لذت ببره و منم همیشه میگفتم باب...
21 مرداد 1392

عکس آتلیه...

عروسک نازمی تو ...   دختر قشنگم ممنونم که اینقدر تو آتلیه خوب بودی و همکاری کردی و بابایی مهربونتم سه ساعتی رو نشسته بودو عاشقانه نگاهت میکرد و نازت میداد و تو هم  به عکاس میگفتی این دیگه چه ژستی شما میدی من بهترشو بلدم و واقعا هم همین طور بود عکسهای خرگوشیت رو خودت ژست دادی و گفتی اینجوری قشنگتر میشه ... و خانم عکاس هم بغلت میکردو هر بار که لباستو عوض میکردم میبردتت بیرون و به همکاراش نشون میدادو کلی نازت میدادن و تو هم با شیرین زبونیت دلشونو میبردی و وقتی ازت تعریف میکردن میگفتی مرسی منونم (ممنونم) و اونا هم بوس بارونت میکردن مرسی دختر خوبم. وقتی برای گ...
17 مرداد 1392