الیسا جان الیسا جان ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

ماهک من ......

آخ جونمی سوغاتی....

سلام به همه دوستای خوبم امیدوارم همتون خوب و سلامت باشید و از همتون ممنونم که جویای حال ما بودید و اما یکی از علتهای نبودن ما.. یه روز قبل از شب یلدا عمه راضی از شیراز اومد و دیگه  شما دو نفر هر روز با هم بودینو کلی هم ذوق داشتی و منم دلم نمیومد و همیشه با هم بودیم و حسابی برناممون پر بود. واما اینم سوغاتی عمه راضی واین کوله پشتی رو هم زن عمو نسیم از مشهد واست آورده   ...
17 دی 1391

سومین یلدای الیسا...

هندونه کوچولوی من این سومین یلدایی هست که تو کنار مایی و با وجودت یلدای ما رو با شکوهتر کردی گلم عزیز دلم این لباس هندونه رو مامان ملی واست درست کرده   خیلی قشنگ شد مرسی مامان مهربونم و بقیه کارا رو خودم کردم اینجا داری با هویجی که شکل گله بازی میکنی عزیزم. هندونه کوچولو نشسته .... ببین چجوری داری هویج میخوری ... دیدیم هندونه رو میز جا نمیشه رفتیم جا میوه آوردیم تا هندونرو توش بذاریم عاشق شمعی و هر جا باشه باید فوتش کنی ... کتاب حافظ رو گرفتی و میخوای فال بگیری قربونت برم صفحه ٢٠٢ ازت پرسیدم این چند...
16 دی 1391

تولد 29 ماهگیت مبارک دخترم.

بهونه قشنگ من  رفیق روز تنگ من   پری قصه های من   شاپرک سفید من   امید فرداهای من   دختر رویاهای من  ... تولدت مبارک 29 ماهگردت مبارک عروسک من 9 ماه ما به انتظار تو نشستیم و 29 ماه تو در کنار ما نشسته ای وچه شیرین است این با هم بودن و ما شدن .شیرین زبون من امشب ماهگردت بود و تو هم بیصبرانه منتظر کیک و شمع بودی  و رفتی سمت کمد لباسات آخه میگی کودم انکتاب کنم (خودم انتخاب کنم) و بعدش گفتی میتونم عدوسکامو دعبت کنم آره ؟ ما هم گفتیم بله عزیزم هر کاری دوس داری کن و بعد آماده شدن اومدی واسه تولد و هی عروسکاتو بغل میکردی وبابا هم واست گل نرگس گرفته بود و تو هم کلی خوشت اومدو  هی بو میکردی...
7 دی 1391

ملوسک من عاشق نقاشی و لگو ...

ملوسک من عاشق نقاشی کشیدنی و قتی صبح بیدار میشی میری سمت نقاشی و به من میگی واسم دایره مربع مثلث و قلب و مستطیل بکش و شروع میکنی به کشیدن و بعد از کلی نقاشی کشیدن میری سمت لگو و شروع به ساختن آپارتمان میکنی و میگی مامانی منم مثل تو بلدم نگاه کن چه گد بدولگه هورا چه میشه کرد از دست تو عزیز دلمی دیگه ... اینجا هم داری تند تند مقدمات نقاشی و آماده میکنی قندو عسل من.. . حالا دلتم نمیاد قبلی هارو پاک کنی رو همون ادامه میدی الانم میخوای موش بکشی تازه عاشق رنگ قرمزی و به بابا علی گفتی لفطن امز بکل واسه من باشششششششششششه بعدم  وسط نقاشی شروع میکنی ناخوناتو رنگ کردن خوشتم میاد میای پ...
25 آذر 1391

وقتی خونه مامان معصوم میریم...

عزیزدلم هر وقت که میخوایم خونه  مامان معصوم بریم تو راه میپرسی کی است ؟عمه لاضی  است عمه دمانا است عمو لضا است وقتی بگم نه کلی ناراحت میشی و میگی پس مامان معصوم است بازی کنم میگم آره عزیزم تو هم میگی هولا هولا بازی . اینجام حاضر شدی بریم ببین چه جوری تلتو سرت کردی اول باید بری یه سری به گلا بزنی   بعد رو پله ها میشینی تا بیان به استقبالت والا با همه قهر میشی وقتی هم اومدن شما سریع میری سمت خونه وقتی رفتی تو خونه بلا فاصله میری اتاق عمه ثمینا البته نا گفته نماند که از وقتی چهار دستو پا میکردی کار تو همینه فینگیلی    حتما هم باید این بالا بشینی تا به همه چی دست...
20 آذر 1391

وروجک من...

این تونیکو مامان معصوم واست از هند آورده بود اون موقع تو یه فسقلی بودی و من فکر کردم واسه منه ( چقدم خودمو کوچیک دیدم) و گفتم این واسه منه یا الیسا که همه خندیدنو مامان معصوم گفت این واسه طلا خانم هستش و منم تو دلم گفتم حالا کو تا اندازش بشه که امروز وقتی سر کمد لباسات بودم یهو گفتم یه بار بپوشم شاید اندازش شده باشه وقتی هم تنت کردم کلی ذوقیدم و دوربین و آوردم البته ناگفته نماند با وعده ژله تونستم چند تا عکس ازت بگیرم .الآنم که دارم واست مینویسم بابا علی واست کتاب میخونه گلم. قربون قدوبالات برم عزیز دلم وسط عکسا شروع کردی توپ بازی و هی شوت میکنی و میگی گل گگگگگگگگگگگگگگگل بهت گفتم توپ بازی نکن رفتی...
19 آذر 1391

جوجه من...

جوجه طلایی  من دیگه عکس انداختن از تو خیلی سخت شد و دلت میخواد هر کاری که خودت دوس داری انجام بدی تازه لباس میپوشی میگی مامان بیا عکاسی تا من میام زودی میگی بسته استه شدم بابا ...یا باید بهت وعده بدم یا جایزه تا چند تا عکس بندازی .اینجا هم قول ژله رو بهت دادم   اینجام دستور دادی توپارو بده به من ... خیلی توپ دوس داری مامانی تازه متوجه بادکنکای رو لباست شدی و با تعجب به منم نشون میدی وبعد از اتمام عکسها اومدی میگی ژله هامو بده ... اینم تو و ژله جوجه من ...
19 آذر 1391