الیسا جان الیسا جان ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

ماهک من ......

دختری با کفشهای کتونی....

عزیز دلم دختر قشنگم یه روز من و بابایی رفتیم خرید که واسه خودمون کتونی بخریم آخه من همیشه کتونی میپوشم و طبق معمول رفتیم پاساژ میرداماد و شما رو با خودمون نبردیم آخه وقتی ببریمت کل مغازه رو زیرو رو میکنی و همه کفشارو باید پا بزنی واسه همین مثل همیشه خونه مامان ملی موندی و با دایی عادل کلی بازی کردی  منم وقتی خریدم تموم شد گفتم چرا کتونی بچه گانه نمییارید و آقای فروشنده گفت قبلا مییاوردیم و لی دردسر داره دیگه نمییاریم شما واسه کی میخواید و منم گفتم واسه دخترم و اونم با تعجب گفت مگه بچه داری ؟؟؟ منم گفتم بله یه دخمل 2 سالو نیمه دارم کلی متعجب و گفت یه لحظه اجازه بدین و بعد یه کتونی خوشگل اما خیلی بزرگ آوردش و گفت اینم کادوی من به دخملی ش...
17 آذر 1391

من اومدم....

سلام به همه دوستای گلم که تو این مدت  به فکر ما بودید و جویای حال ما این گلا رو واسه شما آوردم تقدیم به همتون که خودتونم گل هستید خیلی دوستون دارم و خیلی تو این مدت دلم واستون تنگ شده بود . وای که چه روزایی رو گذروندیم هممون مریض شدیم و افتادیم تو رختخواب و مامانم وبابام با حال بدشون همش نگران من بودن آخه تب میکردم و بیحال بودم و کلی هوامو داشتن و بعد من از همه زودتر خوب شدم و از مامان بابام پرستاری میکردم آخه من دوس دارم دکتر بشم واسه همین تا هر کدوم حالشون بد میشد من میگفتم یه دالو بدم زود اوب میشین ... تازه نمیذاشتم بابام لب پنجره واسته زودی میرفتم و بهش میگفتم بابا علی جانم کنار پنجله نباش درما میکلی بیا ک...
13 آذر 1391

بازم مریضی ...

سلام دوستای گلم : الیسا جون ما چند روزیه که بد جوری مریضه و همش تب داره عزیز دل ما بد جوری سرما خورده ، این چند روز  حالمون گرفته البته خود ما هم بد جوری سرما خوردیم . وای که چه داروها و چه آمپولها که نثارمون نکردن ! ( دل سوخته که ندارن نامردا  زودی آمپول مینویسن ! ) به امید خدا بعد خوب شدن الیسا کوچولوی ما بازم میاییم... الانم که گل ما خواب نازه وقتی داروها رو میخوره از 24 ساعت بیشتر از 19 ساعت خوابه به امید هر چه زودتر خوب شدن دختر ما شب به همگی خوش  ...
7 آذر 1391

عزیز دلم 28 ماهگردت مبارک....

الیسا جونم دختر مهربونم بازم یه ماه دیگه گذشت و تو کلی واسه خودت بزرگ شدی مهمترین کاری که تو این ماه انجام دادیم خداحافظی از پوشک بود که خیلی سخت بود اما بازم مثل همیشه خیلی زود به این شرایط عادت کردی جوجه من فدات بشم. تو این ماه بیشتر از پیش به بابات وابسته شدی و هر روز کارت بوسیدن و لوس کردنه باباییته دیگه چه میشه کرد ... کلی شیرین زبونی میکنی و چند تا شعر بلدی ( زنبور زنبور طلایی.. پاییزه پاییزه... عمو زنجیر باف... لی لی لی لی حوضک... یه توپ دارم قلقلی... ) تا بیستو با کمک من میشموری اما تا ده رو خودت بلدی تازه وقتی من میگم یک تو میگی دو و همینجوری با هم میشموریم و رنگهارو خیلی خوب بلدی امز (قرمز) قهونی(قهوهای) بنش (بنفش) دد( زرد) دورتی ...
27 آبان 1391

الیسا وسومین محرم...

الیسا جونم این سومین محرمی که کنار ما هستی عزیز دلم واین شال و پیشونی بند و بابا قاسم ( بابای مامان) واست گرفته البته این سومین دفعه هستش  آخه هر سال واست میگیره عزیزم. امروز واست از محرم گفتم و گفتم باید حسین حسین کنی تو هم زودی یاد گرفتی و با دستای کوچیکت میزدی رو سینتو میگفتی حسین ،جانم، الهی قربون اون دستات بشم مامانی من...   این عکسم واسه اولین محرمت بود مامانی همه جارو با تعجب نگاه میکردی و واست جالب بود . چه زود میگذره.... ...
27 آبان 1391

پوشک گیرونه هی هی...

عزیز دلم دختر قشنگم مامانی دیگه تصمیم گرفت که شما پوشک نبوشی و قرار شد بعد عید غدیر دیگه شروع کنیم روز عید خونه هر دو مادر جونا و پدر جونا رفتیم و گفتیم چون میخوایم الیسا رو آموزش دستشویی رفتن بدیم تا مدتی نمیتونیم بیایم پیشتون  تا الیسا جونم کاملا یاد بگیره و خونه شماهارو آبپاشی نکنه و منم رفتم کتابخونه و یه کتاب آموزشی و شورت آموزشی برچسب پروانه که خیلی دوس داشتی گرفتم  تا آموزشو شروع کنم ... وای سختترین کا همین پوشک گرفتنه واقعا سخته ... اول گفتم بیا از پوشکا خداحافظی کنیم و  چون دیگه تو بزرگ شدی و میتونی بگی دستشویی داری پس پوشکاتو میدیم به عروسکات تو هم گفتی آله مامانی بدیم به ارسی ( خرسی) و کمی بازی کردیم .... روزای اول...
22 آبان 1391