دختری با کفشهای کتونی....
عزیز دلم دختر قشنگم یه روز من و بابایی رفتیم خرید که واسه خودمون کتونی بخریم آخه من همیشه کتونی میپوشم و طبق معمول رفتیم پاساژ میرداماد و شما رو با خودمون نبردیم آخه وقتی ببریمت کل مغازه رو زیرو رو میکنی و همه کفشارو باید پا بزنی واسه همین مثل همیشه خونه مامان ملی موندی و با دایی عادل کلی بازی کردی منم وقتی خریدم تموم شد گفتم چرا کتونی بچه گانه نمییارید و آقای فروشنده گفت قبلا مییاوردیم و لی دردسر داره دیگه نمییاریم شما واسه کی میخواید و منم گفتم واسه دخترم و اونم با تعجب گفت مگه بچه داری ؟؟؟ منم گفتم بله یه دخمل 2 سالو نیمه دارم کلی متعجب و گفت یه لحظه اجازه بدین و بعد یه کتونی خوشگل اما خیلی بزرگ آوردش و گفت اینم کادوی من به دخملی ش...
نویسنده :
مامانی و بابایی الیسا جون
16:45








