الیسا جان الیسا جان ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

ماهک من ......

...الیسا کجا میخوای بری

چند روز پیش مادرجون معصوم و پدرجون ( مامان بابای بابایی) قرار شد برن مسافرت پیش عمه راضی وقتی داشتن وسیله هارو جمع میکردن به تو گفتن تو هم مییای گفتی عمه؟ لاضی؟ گفتن آره اگه مییای برو تو کیف و تو هم باورت شد و رفتی تو کیف تا ببرنت پیش عمه راضی ...   ...
18 مهر 1391

...دختر قشنگم چت شده

دختر قشنگم چت شده مامانی این روزا فقط بهونه میگیری بد اخلاق شدی و همش جیغ میزنی و گریه میکنی اینجام آمادت کردم بری مهد اما ببین چه بی حوصله ای چند روزی میشه تو مهدم گریه میکنی و نمیمونی گلم تو چت شده مادر... اینجا هم بهونه گرفتی بریم بیرون اما بازم بیحالی و فقط بهونه میکنی .. شبا از تو خواب پا میشی جیغ میزنی و گریه میکنی و اونقد نازت میکنم و قصه میخونم تا بخوابی خدا کنه زودی خوب شی مامانی آخه اصلا دلم نمییاد که اینجوری ببینمت که روز به روز آب میشی خیلی بهم ریختی مامانی...   ...
18 مهر 1391

...الیسای من مریض شد

الیسای ناز من طاقت اینجوری دیدنتو اصلا ندارم خیلی بیحالی و همش بهونه میگیری وگریه میکنی اصلا غذا نمیخوری هر چی دوس داریو بهت میدم اما نمیخوری و گریه میکنی تو خوابم که هستی یهو میگی مامانی تا صدامو میشنوی دوباره میخوابی وقتی هم بیداری میگی بگل کن ...خیلی لاغر شدی  خداکنه زود زود خوب شی فرشته کوچولوی من. ...
18 مهر 1391

ملوسکم وقتی داره فکر میکنه...

تازگیها تا چیزی ازت میپرسم اول فکر میکنی اونم از نوع الیسایی  .... تازه وقتی بهت میگم پس چی شد خندتم میگیره اما بیخیال نمیشی.. اینجام سر از کمدت در آوردی ....اینم یه جور فکر کردنه دیگه بعد این همه فکر کردن به این نتیجه رسیدی که دوتا عدودک آله  بیلون(٢ تا عروسکم با من بیان بیرون) ...با همین کاراته که دل مارو میبری دختر ...
17 مهر 1391

روز کودک

  عزیز دلم نوزادی و نوپایی رو پشت سر گذاشتی و  وارد دوران شیرین کودکی شدی دوران شیطنت ها  شیرین زبونیها  خندینای از ته دل شاد بودنا پر از انرژی بودنا  کارای جدید یاد گرفتنا ....دختر گلم دوران کودکی بهترین دورانه امیدوارم تمام لحظه هاش پر شه از صدای خنده هات ...بهترینها رو برات آرزو میکنم . ...
16 مهر 1391

به مناسبت یازدهمین سالروز ازدواجون

از دور ترین فاصله ها به هم رسیدیم   الیسای گلم ! دقیقا یازده سال میگذره از روزی که من و مامان پیمان عشقمونو بستیم ، انگاری همین چند روز پیش بود . وای یادش به خیر چه دورانی بود قبل ازدواج وقتی ما با هم دوست بودیم اون موقع موبایل و اینترنت نبود مثل حالا ، خدای من اون موقع حرفامون رو جای چت کردن و میل زدن، رو کاغذ مینوشتیم و با چه مشکلاتی( که واسه خودش یه دنیا حرف داره ) به دست هم میرسوندیم.  همش پر بود از عشق ، واقعا آدم دلش لک میزنه واسه اون روزا سال 79  رو میگم 12 سال پیش انگاری بازم همین چند روز پیش بود... دختر گلم !نمیدونی چه آرزوهای  رنگ و وارنگی داشتیم. همیشه سعی کردیم بهشون برسیم ... خب به بعضی رسیدیم و بعضی ها...
14 مهر 1391

اینجا رو ...

وای از دست تو دختر بعضی وقتا دیگه می مونم که چی بهت بگم ... آخه شب مهمون داشتیم و من اول اتاق تو رو تمیز کردم وبعد به کارام میرسیدم کارا که تموم شد دیدم صدات در نمییاد گفتم یه سری ببزنم نکنه طفلکی خوابیده باشه که وقتی اومدم تو مثل موش از زیر دست و پام در رفتی و من موندم و این اتاق و اون همه خستگی.... ...
8 مهر 1391