الیسا جان الیسا جان ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

ماهک من ......

الیسا آماده شد واسه خوابیدن

دختر نازم از وقتی ٢ سالت تموم شد کلی عوض شدی واسه خودت خانمی شدی گلم موقع خواب که میشه دست منو میگیری میگی پاشو نانا  پاشو نانا  بعدش می ریم تو اتاق دراز میکشی و میگی به به بشم یعنی پوشکمو عوض کن ولباس خوابمو بپوش بعدش آهنگ لالایی  تازه قبلشم باید واست قصه موش کوچولو رو بگم ونازت کنم تا بخوابی خلاصه مامانی کلی بزرگ شدی فدای قد کشیدنت بشم من . ...
25 مرداد 1391

ماه رمضان وشیطونیهای تو...

امسال واسه ماه رمضون کلی برنامه داشتم می خواستم کارای عقب موندمو انجام بدم وخیلی از برنامه های کاری دیگه اما اصلا نمیشه انگار جون ندارم آخه سرو کله زدن با تو که کم چیزی نیست صبح که از خواب پا میشی چشمامو باز میکنی و میگی پاشو اگه پا نشم میگی پلو بده منم که دلم نمیاد پانشم بعد تا غروب باید با تو ...یکی دو بار رفتم سر ساختمون وقتی اومدم نا نداشتم زبونم چسبیده بود به دهنم خلاصه اینکه کلی کار عقب افتاده دارم که به امید خدا بعد ماه رمضون انجام می دم.
25 مرداد 1391

مامانی من آمادما...

قربون اون نگاه مهربونت برم مامانی که آماده شدی و منتظری که هر چه زودتر بریم پیش عمت آخه عمه راضیه از عید که عروسیش بود و تا حالا ندیدی وکلی بهونشو میگرفتی دلتنگش بودی حالا هم می خوای بری پیشش عمت این همه راهو یه جوری برنامه ریزی کرد که تولدت رو اینجا باشه مرسی از عمه که اینهمه لطف داشتو تو تولدت بود.       ...
25 مرداد 1391

یک سال گذشت...

درست یک سال پیش بود بعد از تولد یک سالگیت که باید جابجا می شدیم و ما وسیله هارو جمع می کردیمو تو بازشون می کردی خلاصه تا آماده شدن خونه خودمون رفتیم خونه مادرجون معصوم (مامان بابایی)دو هفته ای رو اونجا بودیم به تو که حسابی خوش می گذشت صبح که پا میشدی مادر جون تو رو میبرد تا دو دو (گنجشک ) رو ببینی کلی خوشحال می شدی بعدش باهاش می رفتی تو کوچه وکلی هم با عمه هات بازی می کردی و تازه سحری هم پا میشدی واسه خودت مادر جون و عمه هات  می گفتن کاشکی خونتون دیر تر آماده بشه تا بیشتر اینجا بمونین ... خلاصه خونه ما هم تموم شدو ما رفتیم خونه خودمون همه چی خوب بود اما اینکه که من از مامانم دور میشدم خیلی سخت بود آخه همیشه یه کوچه فاصله داشتی...
24 مرداد 1391

درد و دل الیسا با بابایی...

  دخــــتر که باشی میدونی اولین عشق زندگیت, پــــــــــدرتِ   دخــــتر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا, آغوش گرمِ پـــدرتِ   دخــــتر که باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونی تو دستات بگیری و    بعدش دیگه از هیچی نترسی     , دستای مهربون و گرم پــــدرتِ     دخــــتر که باشی میدونی همه دنیا پــــــــــدرتِ     دخــــتر که باشی میدونی هر جای دنیا که باشی، چه کنارت باشه یا نباشه,      قویترین فرشته ی نگهبان زندگیت     پــــــــــدرتِ       بابا جونم خ...
24 مرداد 1391