الیسا جان الیسا جان ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

ماهک من ......

به مناسبت یازدهمین سالروز ازدواجون

از دور ترین فاصله ها به هم رسیدیم   الیسای گلم ! دقیقا یازده سال میگذره از روزی که من و مامان پیمان عشقمونو بستیم ، انگاری همین چند روز پیش بود . وای یادش به خیر چه دورانی بود قبل ازدواج وقتی ما با هم دوست بودیم اون موقع موبایل و اینترنت نبود مثل حالا ، خدای من اون موقع حرفامون رو جای چت کردن و میل زدن، رو کاغذ مینوشتیم و با چه مشکلاتی( که واسه خودش یه دنیا حرف داره ) به دست هم میرسوندیم.  همش پر بود از عشق ، واقعا آدم دلش لک میزنه واسه اون روزا سال 79  رو میگم 12 سال پیش انگاری بازم همین چند روز پیش بود... دختر گلم !نمیدونی چه آرزوهای  رنگ و وارنگی داشتیم. همیشه سعی کردیم بهشون برسیم ... خب به بعضی رسیدیم و بعضی ها...
14 مهر 1391

اینجا رو ...

وای از دست تو دختر بعضی وقتا دیگه می مونم که چی بهت بگم ... آخه شب مهمون داشتیم و من اول اتاق تو رو تمیز کردم وبعد به کارام میرسیدم کارا که تموم شد دیدم صدات در نمییاد گفتم یه سری ببزنم نکنه طفلکی خوابیده باشه که وقتی اومدم تو مثل موش از زیر دست و پام در رفتی و من موندم و این اتاق و اون همه خستگی.... ...
8 مهر 1391

...فینگیلی به پارک میره

پنج شنبه صبح که از خواب بیدار شدی و یهو گفتی من پاک ..فکر کردم خواب دیدی داشتیم میرفتیم خونه مامان ملی (مامانی الهام) که بازم رفتی سر کمدت وهی این آله این نه خلاصه تو راه پارک و که دیدی داد زدی مامان بابا پاک اینا ... تازه فهمیدم که دلت پارک میخواد بهت قول دادم بعد از ظهر ببرمت .که من و تو مامان ملی با هم رفتیم چه ذوقی کرده بودی اونقد تند تند حرف میزدی  ...مامان این نه تاپ نه اطار نه اباپما نه دمبول(زنبور) که من و مامانی از کارات میخندیدیم .اول سوار قطار شدی کلی ذوق میکردی وما هم واست دست تکون میدادیم و بعد هواپیما که اولش میخندیدی اما آخراش دستگاه کناری یه صدایی داد تو ترسیدی و شروع به گریه کردن و ولم نکردی از گریه تو بچه کنا...
8 مهر 1391

کارای ملوسکم تو عروسی ..

آخرین روز شهریور به جشن نامزدی پسر خاله مامانی دعوت شدیم و تو بیقرار واسه عروسی هی میرفتی سر کمدت و میگفتی مامان این آله و واسه خودت لباس انتخاب میکردی و قر میدادی تا اینکه جمعه شدو رفتیم خونه خاله (خاله مامان الهام)که واسه جشن آماده شیم و بریم که چشمت به فل فلا افتاد و هی میگفتی بلبل بده به به .. مامان ملی هم اول تست میکرد تا تند نباشه بعدش بهت میداد وقتی رفتیم تو ماشین که راه بیفتیم تو زدی زیر گریه و میگفتی مامانی بلبل آتیش داد و هی گریه میکردی من مونده بودم چی بگم همه ماشینا منتظر موندن تا تو خوب بشی که دایی عادل و دیدی دوباره زدی زیر گریه اونم بهت آب دادو کلی نازت دادو کمی آروم شدی مامانی فدات بشه که اینقد فلفل دوس داری....وقتی رفتی...
8 مهر 1391

ولادت امام رضا (ع)...

من پشت حرمت می مانم شاید... شاید کبوتری ضمانت کند...                                مگذار مرا در این هیاهو آقا،تنها و غریب و سر به زانو آقا،                                 ای کاش ضمانت دلم را بکنی،تکرار قشنگ بچه آهو آقا                میلاد  حضرت امام رضا مبارک. ...
7 مهر 1391

...بوی ماه مهر

وای دوباره مهر اومد دوباره پاییز همون فصلی که من عاشقشم و مثل بچه ها میرم خرید و ذوق می کنم انگاری هیچ وقت واسم تکراری نمیشه و همیشه منتظرشم وقتی تو خیابونا بچه ها مشغول خرید کردنن  خیلی خوشحال میشم بیشتر مهرو دوس دارم عزیزم همه چیش قشنگه آخه هواش ...سرمای بامزش... برگ ریزوناش... باداشو... همه چیشو دوس دارم تو این حال و هوا قدم زدن با دخترم که دیگه نگو.......امیدوارم بوی مهر واسه تو هم بوی زندگی باشه بوی شروعی دوباره بوی عوض شدن به موقع ....سلام ماه مهر من....ماه زندگی ... ماه امید دوباره........... ...
31 شهريور 1391

قلقلی و کتاباش...

قلقلی مامان تو عاشق کتاباتی وخیلی کتاب دوس داری وهر وقت که بهونه میگیری تا میگم بریم کتاب بخونیم کلی ذوق میکنی و از همه اسباب بازیهات کتاباتو بیشتر دوس داری تازه قبل از خوابم باید واست کتاب بخونم و تو هم خیلی قشنگ گوش میدی فدات شم که من خیلی  خوشم میاد .حالا این تو این کتابات....   ترو خدا نگاش کن چه مدلی کتاب میخونه انگاری داره تست میزنه... گاهی هم این مدلی .... آخی نازی خسته شدی؟ حالا کتاب می می نی رو گرفتی وهر حیوونی که میبینی رو از تو سبد اسباب بازیهات پیدا میکنی ومیگی اینا منم دارم...فدای باهوشم بشم.... حالا میری یه کتاب دیگه رو بگیری.... عزیزم اینم از کتاب خوندنات قلقلی......
30 شهريور 1391

تبریک بابایی به دختر نازش....

عزیزترینم   بابایی همیشه دلش یه دختری میخواست و همش آرزوش همین بود که وقتی تو دل مامانی بودی درست ٢ سالو ٦ ماه پیش مامانی واسه تعیین جنسیت رفته بود و منم منتظر تا مامانی برگرده آخه اونم آرزوی یه همدمی مثل تو رو داشت و میگفت دختر که باشه همه چی من میشه وخلاصه  مامانی اومد خونه و اول گفت نه دختر نیست من دلم ریخت اما گفتم هر چی هست سالم باشه که یهو دیدم جیغ میزنه ما دختر دار شدیم و هی میپره و داد میزنه ...نمی دونی انگار دیگه هیچ آرزویی نداشتم  و بعد با هم رفتیم بیرون منم واسه این خبر خوشش یه کادو (انگشتر)گرفتم تا همه بدونن چقد تو واسم عزیزی بابایی .حالا که شیرین زبون شدی و تا منو میبینی میپری تو بغلم و کلی نازت میدم دخ...
30 شهريور 1391