الیسا جان الیسا جان ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

ماهک من ......

موش موشی شیرین زبون شد...

موش موشی من این روزا خیلی خوردنی شدی عین طوطی فقط منتظری یکی یه چیزی بگه و شما پشتش تکرار کنی .داشتم لباستو عوض میکردم که گفتی بیلون (بیرون) گفتم نه مامان بعدش گفتی مامان عکاسی عکاسی اونقد بامزه گفتی که بابا از اونطرف کلی نازت داد و تو هی تکرار میکردی .تو اتاقت بازی میکردی اومدی دستمو گرفتی و گفتی مامان پاشو ببین پاشو ببین منو با خودت بردی اتاقت و گفتی آلا بشین بعد رفتی آب میوه گیریتو آوردی و دکمشو زدی و بعد گفتی دست باز (دستتو باز کن) مثلا ریختی تو دستم وگفتی بکول(بخور)فدای مهربونیهات شم که با من خاله بازی میکنی... وقتی رفتم با جارو برقیت کل اتاقتو جارو زدی ومنم برگشتم اونقد بوسیدمت تا خودم خسته شدم ...تازه تو موقع بیرون رفتن بای...
26 شهريور 1391

تولد 26 ماهگی الیسا ....

عزیزتر از جونم دختر مهربونم امروز تولد ٢٦ ماهگیت بودو تو کلی خوشحال بودی چون جمعه هم بود بردیمت بیرون و برگشتن بابایی یه کیک خوشمزه واسه دخملیش گرفت و سه تایی یه جشن  کوچولو واسه تنها بهونه زندگیمون گرفتیم وشب خوبی بود الهی زنده باشی دختر قشنگم.   تازه تو راه بابایی بلالم واست گرفته بود که تو تولدت بهت داد... اینم از کادوهات گلم مبارکت باشه... وبعد از دیدن کادوها ... مبارکت باشه . ...
25 شهريور 1391

آبتنی در استخر بدون آب...

دخملی نازم سرماخوردی واز اونجایی که عاشق آب بازی هستی مجبور شدم بدون آب بازی کنی که کلی هم ناراحت بودی و هی منتظر که آبتنی کنی اما خبری از آب نشد که نشد... اینجام  از دستم ناراحتی که چرا استخرم آب نداره... فدای اون لبای نازت بشم که اینجوری کردی...   ...
23 شهريور 1391

الیسا و آروین در ایران کتان

بعدش واسه شام  با شما وروجکا رفتیم رستوران وارش ... تازه کلی واسه کفشای همدیگه کلنجار رفتین   بعد از شامم رفتیم خونه عمو نا (عمو رضا) که تو آروین یه کیکو گرفتین  و خوردش کردین و کل فرش و کردین کیک و از رو زمین دوباره.. ...
23 شهريور 1391

الیسا در گوگل...

چند روز پیش داشتم تو گوگل دنبال مطلبی می گشتم که عکس تو رو دیدم نمیدونی چه جیغی کشیدم از خوشحالی بابایی اومد و گفت چی شده گفتم دخملی منو نگاه  بابایی هم کلی نازت داد....قربون اون دستای نازت بشم من ...
23 شهريور 1391

الیسا منتظر بابایی....

عروسک من این روزا خیلی دلتنگ بابایی میشی وتا چشات و باز می کنی دنبال بابایی می گردی وکلی گریه می کنی و هیچ رقمه بی خیالم نمیشی ترو خدا نگاه کن چطوری منتظر باباتی ....وای که کمکم داره حسودیم میادا ...نه دیگه از قدیما گفتن دختر عشق باباشه ... فدات شم الهی تو یکی یه دونه منی . ...
23 شهريور 1391

سوغاتی...

عزیزم هفته قبل مادرو پدر جون و دایی عادل رفته بودن مشهد و من وتو خیلی تنها شدیم وتو هم همش بهونه دایی عادلو می گرفتی و باهاش حرف میزدی تا اینکه اومدن و کلی سوغاتی های قشنگم واسه دخملی من آوردن دستشون درد نکنه . ...
23 شهريور 1391

بازی و لالا...

دختر قشنگم تو اتاقت داشتی بازی میکردی که یهو دیدم  صدایی نمییاد و همه جا آرومه صدات زدم اما جواب ندادی اومدم دیدم مثل عروسکا خوابیدی فدات شم دخملی نازم تو عاشق سی دی با نی نی هستی مخصوصا گوگی رو خیلی دوست داری هی گفتی مامانی گوگ  گوگ (یعنی گوگی ببینم) منم واست گذاشتمو رفتم به کارم برسم وقتی اومدم دیدم  لا لا کردی ماه من. آخی نازی دلم کباب شد وقتی اینجوری دیدمت آخه رفتی از تو اتاقت یه تاپتو برداشتی و مثل دامن داشتی می پوشیدیش و خرسیتم تو بغلت بود که بابایی صدام زدو گفت یواش بیا اینو ببین .... و کلی نازت دادیمو بوسیدیمت ناز گلم. ...
21 شهريور 1391

نقاشی با رنگ انگشتی ....

عروسک من عاشق حموم و آب بازی و رنگ بازی تو حمومی وروزی ١٠ بار کارت اینه که تو حموم رنگ بازی کنی صبح هنوز چشاتو وا نکرده با انگشتت اشاره میزنی میگی ننگ ننگ آله بده ٢ تا ننگ بده بعدشم میری و کلی بازی میکنی مگه میشه آوردتت بیرون وای که چه وروجکی هستی تو . خیلی دوست دارم دخترم همه کارات و دوست دارم عمرمی مامانی. ...
21 شهريور 1391