مامانی این روزا خیلی بازیگوش شدی و اصلا یه جا نمی مونی خیلی هم وابسته شدی از دستت نمی تونم یه قدم بردارم موقع بازی کردنتم زیر چشمی حواست به منه که از جلو چشات دور نشم الهی فدات بشم که دیگه بزرگ شدی نمی شه گولت زد وای از روزی که باید برم سر ساختمون انگاری قبلش می فهمی و ولمم نمی کنی تا اینکه برسیم خونه مادر(مادر مامانی) تا چشمش به دایی عادل می افته منو یادت میره منم یواشکی باید جیم شم وتو هم بعد از کلی بازی کردن یادت می یاد مامان نیست و بهونه گیریتم شروع می شه مادر مجبور می شه بهم زنگ بزنه وتا تو صدامو میشنوی دیگه صبرت تموم میشه ومی زنی زیر گریه عزیزم ومنم که ... منو بابایی زود برمی گریی پیشت من تا می یام سمتت روتو بر میگردونی و میری تا...