الیسا جان الیسا جان ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

ماهک من ......

خونه بدون تو...

سلام عزیز تر از جونم دختر مهربونم الان که دارم واست مینویسم تو نیستی امروز صبح با بابایی رفتی مهد عزیزم تازه داشتی میرفتی واسم بوسم میفرستادی ومنم دلم تالاپ  تولوپ میزد وقتی رفتی و اومدم تو خونه انگاری یه چیزی گم کردم هی این طرف و اون طرف می رفتم وچشمم به اسباب بازیهات میفتاد و کلی نازشون می دادم ویهویی گریم میگرفت آخه خونه خیلی بیصدا شد و اصلا نمیشه .....گفتم خودمو سرگرم کنم کلی کار کردم غذا درست کردم خونه رو تمیز کردم و... اما انگاری این ساعت نمیگذره تا تو بیای همینطور با مهدت در تماس بودم که حالتو بپرسم  خلاصه مامانی خونه بدون تو زندونه وصدای تو صدای زندگی صدای فرداها ...عزیز دلم به بابایی زنگ زدم که بگم بیاد دنبالت که صدای گریه...
19 شهريور 1391

قدم زدن باالیسا...

عزیزم همیشه دوس  داری ببرمت بیرون مخصوصا پیاده روی یه روز گفتم با هم  یه کم راه بریم دیگه کالسکه رو نبریم دستت رو گرفتم و رفتیم وای انگاری اولین باری بود که مییای بیرون فرار فرار می رفتی و منم دنبالت می دوییدم و هر مغازه ای و میدیدی می رفتی تو می گفتی بده بده وای مگه حرف گوش میدادی تا منو میدیدی فرار میکردی ... یه جا از تو ماشین صدای نینای نینای اومد دیدم واسه خودت شروع کردی به قر دادن ومیگفتی مامان بیا یعنی بیا با هم قر بدیم وهمه نگات می کردن و کلی قربون صدقت می رفتن ... تازه هر بچه ای رو می دیدی دستشو می گرفتی و می رفتی و منم که دیگه نمی دونستم چی بگم ...تو راه یه پیر مرد ی که  مو...
19 شهريور 1391

دوست داشتنی های الیسایی...

عزیزم عاشق قهوه هستی البته با شکر دددور(خیارشور) هم خیلی دوس داری گلم وای که اگه جایی کره ببینی که دیگه هیچی هی پشت هم میگی کله کله کله کله تا بهت بدیم دن دن یا دددد(زیتون) نمی دونم این اسما رو از کجا پیدا میکنی واسه اینا پیتدا (پیتزا ) هم که خیلی دوس داری . آبنبات که بماند وای وای عاشقشی تازه یخم خیلی دوس داری دیگه هندونه .هلو (آلو).پرتقال٠(بدد) .نون. بستنی(بدبا) که دیگه نگو. نمک (منک) گوشت(گووشت) پلوو .انگور(انگول)  ...
19 شهريور 1391

وروجک به مهد کودک میرود...

عزیز تر از جونم دختر نازم دیگه واسه خودت بزرگ شدی و به مهد کودک میری مامانی خیلی خوب با محیط مهد کنار اومدی با بچه ها بازی میکنی گاهی هم مامان میخوای و دل کوچیکت تنگ میشه نفسم اولین روز خواب بودی تا گفتم الیسا پاشو بریم مهد با چشمای بسته گفتی آله آله (آره) منم آمادت کردم وتو هی میرفتی سمت در که بازش کنی و بریم دم در مهد که رسیدیم وقتی دیدی در مهد بستست ناراحت شدی و گفتی در منم در زدم و رفتیم بالا کلی بازی کردی و کلاس نمیرفتی تا اینکه یه بچه رو دیدی داره کلاس میره پشتش رفتی دو بارم منو نگاه کردی و گفتی مامان گفتم عزیزم نمی خوای با بچه ها باشی باز رفتی ....خدارو شکر برخوردت با بچه ها عالی بود واصلا گوشه گیری نکردی وحسابی واسه خودت دوست پ...
11 شهريور 1391

من ماهمو دیدم...

اینم از ماه من پیشا پیش عیدتون مبارک عزیز دوست داشتنی من تو  تواین ماه پر برکت یاد گرفتی با من نماز بخونی البته از نوع الیسایی وهر وقت که غذا میخوردی میگفتی مامان نه نه وکلی کارای بامزه دیگه ... ...
27 مرداد 1391

دلتنگی مامان ...

نمیدونم چرا این روزا همش دلم تنگ نی نی بودنات میشه با اینکه همیشه گریه میکردی و دوس داشتی بغلم باشی یا وقتی میبردمت بیرون یهویی گریه میکردی تا بغلت کنم شبا تا دیر وقت بیدار بودی و من صبح زود باید بیدار می شدم موقع لباس پوشیدنات که همش ساز مخالف می زدی و دوس نداشتی که پوشکت کنم موقعی که می خواستی دندون در بیاری بی قرار بودی اونقده با انگشتم لثتو ناز کردم که تا یهو یه چیز تیزی مثل سوزن به دستم خوردو کلی جیغ و داد کشیدم از خوشحالی  یا موقعی که واکسن میکردی و منم باهات گریه میکردم تا خوب شی موقعی که اولین بار  ب ب ب گفتی دنیا رو بهم دادی یا موقعی که دق دق میکردی  موقعی که سریال نوروز نقی و میداد وتو با گفتن نقی کلی می خندیدی...
27 مرداد 1391

تیپت منو کشته...

من عاشق این تیپتم ملوسک من هر باری که این عکستو میبینم دیگه بوس بارون میشی و هی خودتو لوس میکنی .عمرم جدیدا وقتی یه لباس جدید تنت میکنی میگی نو ؟ یعنی نو هست من بپوشم یا نه وقتی میگم آره زودی تنت میکنی و کلی کارای بامزه میکنی تو این عکسا حتی نذاشتی مارک لباستو بکنم میگفتی نه نه اصدن خلاصه تو هر روزت کلی گفتنی هست مامانی دیروز کلی دلت گرفته بئد منم تمام روزو باهات بازی کردم حموم رفتیم ماشین بازی کردیم خاله بازی و کلی کارا... بماند که من از تشنگی مرده بودم تا افطاری نا نداشتم اما تو نفسمی واسه تو هر کاری می کنم ...  تازه بقیه عکسها تو ادامه... ...
27 مرداد 1391