الیسا جان الیسا جان ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

ماهک من ......

پدر عزیزم روزت مباررررررررررررررررررک....

همسفر زندگیم وجود نازنین تو بهانه زیستن است. تو زیباترین حضور عاشقانه در زندگی من هستی. عاشقانه و بی نهایت دوستت دارم، بیش از آنچه تصور كنی. روزت مبارک . دختر که باشی تازه میفهمی پدر چیه پدر کیه و چقدر دوست داشتنی و مهربون ... دختر که باشی وقتی بابات داره میره بیرون باید یواشکی بره آخه نمیتونی بی اون باشی... دختر که باشی همیشه دلت پیش باباست همیشه منتظر نگاه پر مهرو آغوش گرمشی... دختر که باشی پیش بابات شیرین زبونی میکنیو دل بابا رو میبری ... دختر که باشی دلت به بابات گرمه... دختر که باشی سرت رو شونه های بابایی آروم میگیره... دختر که باشی صدای باز کردن درو م...
1 خرداد 1392

34 ماهگردت مبارک دختر عزیزم...

عزیز دلم دختر نازنینم یک ماه دیگه گذشتو تو بزرگترو خانم تر شدی و هر چی میگذره  خوردنی تر میشی نازگلم. این روزا خیلی به مامان ملی وابسته شدی و همش دوست داری پیشش بری و چون خیلی به من وایسته بودی و منم از این فرصت استفاده کردم و بیشتر میذاشتمت تا هر دومون از این وابستگی خیلی زیاد در بیایم و شما ناز گل مامان عاشق مغازه رفتن و خرید کردنی با بابا علی میری ولی خدارو شکر وقتی میری واسه خودت فقط یه چیزی انتخاب میکنی و در نهایت اگه بابا بگه یه چیز دیگه هم بگیر اونوقت شاید دو چیز والا اصلا لجبازی نمیکنیو به هر چیزی دست نمیزنی که این منو خیلی خوشحال میکنه و وقتی پیش مامان ملی بودی بهت گفت میای بریم مغازه؟ بلهههههههههههههههههه من میام و دست م...
26 ارديبهشت 1392

مامان ملی من اومد ...

دختر قشنگم چند روزی بود که مامان ملی رفته بود مشهد و ما هم خیلی دلمون واسش تنگ شده بود و تو هم چون همیشه پیشش هستی این چند روز همش میگفتی بریم خونه مامان ملی دیگه چرا نمیریم مگه نیومد ؟ و پشت تلفن به مامان ملی میگفتی بیا دلم تنگ شد دیگه و اونم کلی نازت میدادو میگفت برات حالا چی دوست داری برات بیارم ؟ مامان ملی من دکتلی دوس دارم کااسکه دوس دالم و از همه بیشتر بالبی دوس دارم مامان ملی هم گفت باشه عزیزم و فرداش که تماس گرفته بود بهت گفت همه چی برات گرفتم و تو هر لحظه میرفتی پشت در و میگفتی مامان ملی اومد ؟ منم میگفتم نه عزیزم هنوز نیومد و تو میگفتی آخه برام کادو گرفته بود خواستم ببینم اومد بهم بده یا نه .... خلاصه هم دلت واسه مامان ملی تنگ شده...
20 ارديبهشت 1392

میم مثل مادر...

 مادر   برای سرنوشت من   تو دلواپس ترین بودی   برای اشک های من   همیشه آستین بودی تو ای همیشه غمخوارم تو ای محرم ترین یارم   به نام نامیه مادر همیشه دوستت دارم     عزیز دلم،  مامان گلم ، همدم تنهاییام ،  بهترین دوست تویی   دنیام شونه هات مرحم دردام بهترینی تو برام   ملی جونم عزیزم اول دوستمی و بعد مادرم روزت مبارک   تو بهترینی مامان جونم   به هر کدوم از خاطرات گذشته بر میگردم میبینم چقدر صبوری عزیزم یادمه هیچ وقت ...
13 ارديبهشت 1392

همدم کوچولوی من....

دختر ناز مامان واسه خودش خانمی شده و حسابی واسه مامانی دوست و رفیق شده مخصوصا این روزا که مامان ملی رفته مشهدو من خیلی دلم واسش تنگ شده و دست و دلم به هیچ کاری نمیره آخه خیلی به مامان ملی وابسته هستم و نبودنش اذییتم میکنه اما تو دخملی ناز بیشتر از همیشه دورو برم میگردی و حواست به من هست و حسابی حواسمو پرت میکنی و هر روز برام نمایش اجرا میکنی اونم نمایش گرگم و گله میبرم اونقده صداتو قشنگ تغییر میدی دلم میخواد بخورمت عزیزم  و حسابی با هم بازی میکنیم و تا دوربین و دستم میبینی زودی ژست میگیری قربونت برات هر شعری رو میخونم زودی یاد میگیری و تکرار میکنی عزیزم تازه چند روز پیش داشتم وبلاگتو میدیدم متوجه شدم همراه آهنگ وبلاگت میخونی و همه رو ح...
8 ارديبهشت 1392

33 ماهگرد عشقمون الیسا جووووووووووووووووووووووووووووون ....

الیسا جونم  آروم جونم  دختر مهربونم این سی و سومین ماهی که کنار ما هستی و همه چی ما شدی عزیز دلم ٣٣ ماهگردت مبارک هر ماه که میگذره خانم تر و بزرگتر  میشی و ما از دیدنت کلی ذوق میکنیم . دخترم خیلی مهربون و دوست داشتنی هستی و خیلی به من وابسته شدی خوشگلم یکی از حرف هایی که اشکمو در آورد این بود که یهویی اومدی گفتی مامان جونم من دلم میخواد هر باری که چشامو میبندم وقتی که باز میکنم تو رو ببینم مامان گلی جونم  آخه عزیزم این حرفها برای سن تو خیلی زوده مامانی قربونت بره   اگه بابایی دیر کنه یا خونه نباشه میری پشت درو همش صداش میزنی و میگی مامانی من صداش کنم زودی میاد مگه نه ؟؟؟؟ آهنگ های غمگینو دوس ندار...
28 فروردين 1392

یه روز بهاری با دختر عزیزم...

دختر نازم چند روزیه که حسابی هوا گرم و بهاریه و دیدم تو هم خسته شدیو و گفتم بیا بریم خونه مامان ملی تا با هم بریم پارک چطوره ؟ تو هم کلی هورا کشیدی و گفتی واگه ان ؟؟ آماده شدیم و رفتیم خونه مامان ملی و بعدشم با هم رفتیم پارک حسابی بهت خوشگذشت و کلی بازی کردی و منم از دیدن شادی تو شاد شدم دختر قشنگم به حر فام گوش میدادیو از پیش خودت کاری نمیکردی و خیلی قشنگ و راحت نوبتی بازی میکردی قربون دختر یکی یه دونم بشم من... آماده واسه رفتن به خونه مامان ملی جون ... از خوشحال داری ژست میگیری عزیزم. فدای این ژستت بشم آخه چقده تو نازی قربونت برم من... وقتی خونه مامان ملی بودیم من به مامان گفتم چقد خوبه الیسا الآن بخوابه تا تو پارک...
23 فروردين 1392

سیزده بدر...

  عزیز دلم 13 بدر رفته بودیم تو یه باغ خیلی قشنگ چون باغش شخصی بود همه چی دست نخورده و خیلی قشنگ بود و به هم خیلی خوش گذشت و همش با بابا قاسم میرفتین تاگوجه سبز بچینین و وقتی هم بر میگشتین تو جیبت پر بود از گوجه سبز و یکی هم تو دهنت و همش به همه جا سرک میکشیدی شکوفه های درخت هارو میبوسیدی و بو میکردی و واسه خودت قدم میزدی و بیشتر با بابا قاسم بودی و من اصلا خسته نشدم و خیلی خوشگذشت و بابایی هم زحمت کباب رو کشید که حسابی خوشمزه شد مثل همیشه عالی شده بود حالا بریم عکسهارو ببینیم گلم... اینم الیسا جون تو بغل بابا قاسم جون . گل شقایق و گرفتی و خیلی خوشحالی عزیبزم... عاشق این عکست عروس...
21 فروردين 1392

عید دیدنی الیسایی....

این هفت سین خونه عمه اشرف (عمه مامانی ) هستش که شوهرش  با بچه هاش درست کردند خیلی قشنگ شد اینجام رفتی اتاق مبینا جون (دختر عمه مامانی) و حسابی بهت خوش گذشت آخه هر چی داشت داد بهت تا بازی کنی عزیزم و اینجا تازه داری انتخاب میکنی گلم. اینم خونه عمه فرح (عمه مامانی) که وقتی این ماهی هارو دیدی زهرا جون (دختر عمه مامانی) بردتو رو  اونجا حسابی کیف کردی عزیزم. یه شب رفتیم خونه عمو ولی (عموی مامانی ) که پسرش مجید جون یه ٩ ماهی ازت بزرگتر و  تو راه تو خوابت برد و مجید هی میومدو کلی میبوسیدت تا بیدار بشی و با اینکارش همه رو میخندود تا اینکه بیدارت کرد... اینم شما دو تا وروجک ها کنار هفت سین خو...
19 فروردين 1392

عیدانه الیسا جون(اولین پست سال 92)

سلام به دختر یکی یه دونم ... یک سال دیگه هم گذشت با تمام خوبی ها و بدیهاش دخترم سالی که گذشت سال سختی برامون بود و پر بود از اتفاق های جور واجور  و از خدا میخواستم که به خوبی تموم بشه و این سالو پشت سر بذاریم که تو روزای آخر مامان ملی تو خونه افتادو دستش شکست که خیلی ناراحت شدم ودلم بدجوری گرفت و با اینکه منتظر تمام شدن سال 91 بودم بازم آخرین روزاش برام تلخ شده بود اما بازم خدارو شکر که همه دور هم هستیم و کنار همیم و با وجود تو این سال سخت روز های خوشی هم داشت و خدارو هزار هزار بار شکر میکنیم که یه فرشته مهربون بهمون داده و این سومین بهاری هستش که با وجودت سبز میشه گلم.  و اما سال جدید اول از همه این سال جدیدو به همه دوستا...
17 فروردين 1392