الیسا جان الیسا جان ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

ماهک من ......

یادی از گذشته ها ...

      اولین 4 دست و پا راه رفتن الیسا جون     بدون شرح ...     ...     آموزش راه رفتن ...     استراحت بعد آموزش ...     بعد از حموم کردن     ...     ...     نوروز ١٣٩٠     الیسا و سرویس کودک قدیمی     تپلی ناز ما         یه سری به ادامه مطلب بزنین دوستای گلم ...
5 فروردين 1392

فسقلی بلا شده کلی هم نا قلا شده ...

   شیطون بلای امروز لج کردی که من باید برم تو روشوئی هر چی هم گفتم نمی شه نشد که نشد منم دیدم نمی شه کلی توپ برات آوردم و گذاشتم روت صداتم در نیومد آروم درازم کشیده بودی وهر چی هم می گفتم گوش می دادی خلاصه بعد کلی بازی وشیطونی کردن خسته شدی و منم توپا رو که جمع می کردم تو دوباره رفتی توش وقتی توپا تموم شد اومدم ببرمت دیدم خوابیدی وای مامانی مثل فرشته ها شدی کلی نازت کردم ملوسک من ببین چه ناز خوابیدی ...     فدات بشم قند وعسل من چه ناز خوابیدی فرشته کوچولو . ...
5 فروردين 1392

تولد 25 ماهگی الیسا جیگر طلا...

عزیز تر از نفسم بیست و پنج ماهگیت مبارک امشب کلی شاد بودی البته عاشق فوت کردن شمعی فکر کنم یه ١٠ یا ١٥ باری بابایی واست روشن می کردو تو فوتش می کردی مبارکت باشه عمرم. کادوهای مامان بابا به امید زندگیشون... رنگ انگشتی که خیلی دوس داشتی و بابایی واست گرفته که تو حموم بازی کنی فدات شم گل سرتم بهت اومده عروسک من   این عکس آخرتم داری لباساتو تنت میکنی   ...
5 فروردين 1392

مهد کودک مبارک فینگیلی...

فرشته کوچولوی من وقتی اولین بار به مهد رفتی شبش پدر جون و مادر و دایی عادل اومدن تا جشن کوچولو واسه عزیزترین دختر دنیا بگیریم خیلی بهت خوشگذشت خوش اخلاق بودی کلی عکس انداختی و تازه کلی هم ناخونک میزدی واسه خودت .مبارکت باشه دختر مهربونم      واینم از کادوهای مادرو پدر جون و دایی عادل دستشون درد نکنه واینام کادوهای مامان بابا ...
5 فروردين 1392

وروجک به ییلاق مادری میرود...

عزیز دل مامان تو این یه ماه خیلی خسته شده بودی واسه همین تصمیم گرفتیم تعطیلات و بریم ییلاق ویک شنبه صبح ما با مادر و پدر جون و دایی عادل رفتیم کلی تو راه شیطونی کردی و منم واست از کوه میگفتم وقتی گفتم الیسا میبرمت چشمه جایی که توش آبه تو دستتو بردی سمت چشم خودتو گفتی مامان چشمه ؟ وای من که از خنده نمیتونستم جوابتو بدم کلی بوسیدمت از اینکه تو فکر کردی چشمه همون چشم خودته .چه هوایی بود خنک خنک تو هم واسه خودت حسابی با بچه ها بازی کردی بیرون رفتیم چشمه رفتیم تازه اسب دیدی ودو تا شتر هم بود که با دیدنش کلی می خندیدی و غروب هم با هم رفتیم بالای کوه از...
5 فروردين 1392