بستن تبلیغات

الیسا وروجک !!!!!!

 

 

به جز حضور تو،
هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام،
حتی عشق را.....




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 1 بهمن 1391 | 0:38 قبل از ظهر | نویسنده : مامانی و بابایی |

 

الیسا جونم دختر مهربوووووووووووونم  چه هدیه ای میتونه زیباتر و قشنگ تر از این باشه که تو با دستهای کوچولو و مهربوووووونت نقاشی روز مادرو برام رنگ کنی و بهم هدیه بدی ؟؟؟؟؟؟     

نه عزیزم هیچیییییییی نمیتونست انقدر خوشحالم کنه دخترم و با تمام وجودم دوسش دارم

دختر شیرین زبونم  روز مادر تو مهدتون این نقاشی رو بهتون دادنو گفتن که رنگش کنید و بعد هم به مامانهاتون هدیه بدین وقتی اومدی من خونه نبودم واسه همین متوجه نشدم و بهد وقتی خواب بودی چشمم به این نقاشی افتادو اشک تو چشمام جمع شدو اومدم از سر تا پاتو بوسیدم و بوئیدم و همونجا از خدا سلامتی تو یکی یه دونمو ازش خواستم و بهش گفتم اگه روزی نه اگه ساعتی نه اگه ثانیه ای هم الیسای من دچار ناراحتی بشه من میمیرم آخه تو نمیدونی چققققققققققققدر دوست دارم مامان جون الهی قربونت برم .

بعد که از خواب بیدار شدی تا نقاشیتو دستم دیدی با خوشحالی گفتی مامان امروز روز تو بود منم اینو برای تو آوردم  خوشت اومد ؟؟؟

بعدشم گفتی چه جالب که امروز روز مامانهاست خیلیییییییییی جالبه مگه نه مامان جوووووووونم ....

الیسای عزیزم ،من عاشقتم  ،عاشق همه کارهاتم مادر ، عاشق خندیدنهای از ته دلت ، عاشق گریه کردنهات ، عاشق اینم که یهویی میای و منو میبوسی و میگی حتی له (یه ) لحظم نمیتونم از تو دور باشم ، عاشق بهونه گرفتنهات ، عاشق خاله بازیهات ، جیغ زدنهات ، عاشق دنیای صورتیتم مادر ، عاشق خرید کردن برای تو ، عاشق شونه کردن موهاتم ، عاشق اینم که نمیشه گولت زد ، عاشق وابستگیهات ، عاشق اینم که تو خوابم که باشی تا میگم مامانو ببوس زودی میبوسی، عاشق اینم که تو هم مثل من مادر میشی.....

الیسای شیرینم خیلی خیلیییییییییییییی خوشحالم که تو  هم جنس خودمی و یه روزی تمام این حس های قشنگ مادر شدنو تجربه میکنی و لذت میبریییییییییییییییییی خوشگل مامان .

همدم کوچولوی من این روزها بیشتر از قبل دوست داری کارهای منو تکرار کنی و مثل من باشی و بیشتر وقتها میری شال منو میذاری و با جدییت تمام میگی سلام من الهامم  ، شما ؟؟؟ و من عاششششششششششق این کارتم جوجه طلایی مامان دوستتتتتتتتتتتتتت دارم نفسم .

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم دختر  شیرینم.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 | 9:22 بعد از ظهر | نویسنده : مامانی و بابایی |

 

سلام به نازنین دختر خودم که این روزها حسابی کنار هم بودیم و خیلی هم به من عادت کردی و وابسته تر شدی مامانی ، یه وقتهایی اونقدر میبوسی منو که خسته میشم و دلم نمیاد اینطوری باشی نازگلکم ،حتی بیشتر وقتها یواشکی میایو پاهامومیبوسی و منم میگیرمت و تا جایی که نفسم بیاد میبوسمت خوشگل خانم خودم . از شیرین زبونیهات چی میتونم بگم که با اون زبون شیرینت همه رو عاشق خودت میکنی ...تا یه کار اشتباه انجام میدی زودی میگی مادر جان من بچم دیگه چه انتظاری از من داری ؟ پیش میاد دیگه کاریش نمیشه کرد تا بزرگتر بشم حالا چشماتو گرد نکنیا !!!! منم اگه هر چی هم عصبانی شده باشم با این شیرین زبونیت کلی میخندم و میبوسمت .

تا بابایی میاد زودی درو باز میکنی و میگی بابا جونم اومدییییییی حالا بگو واسه من چی خریدی ؟ همونجا میشینی و همه رو بررسی میکنی .

خیلی وقته که دیگه خودت میری دستشویی و لی یه کوچولو وسواس داری و هزار بار دستشویی رو میشوری و وقتی بعدش میام و میبینم خودمم باورم نمیشه تو اینطور تر و تمیز کردی مهربووووووووووووووووونم .

عاشق میوه ای و این روزها حسابی شروع کردی به هندونه خوردن و کلی هم لذت میبری البته جدیدا به آناناسم خیلی وابسته شدی و تا بیدار میشی میگی یه آناناس پوس کن میخوام ویتامین بگیرم قوی بشم زود باش مامان گلم . (با اون زبونت )

حالا بگم از جنگل رفتنت که خیلی از جنگل خوشت میاد .

من و تو بابایی یه روز تو عید  زدیم بیرون و یه جای خیلی قشنگ پیدا کردیم و منم برات یه کم اسباب بازی آوردم تا بازی کنی و تو با دیدن درخت و سبزه ها کلی ذوق میکردی و میرفتی درخت هارو بغل میکردیو میگفتی  سلاااااام درخت بزرررگ خوبی .... و خیلی خوب بودی خودت بازی میکردی و کاری به ما نداشتی و خیلیییییییییییییی خوشگذشت عزیزم .

خوشتیپ خودمی نازگلکم

عاشق توپ و فوتبالی و تا چشمت به توپ افتاد کلی باهاش بازی کردی اونم با چه هیجانی ...

حالا بریم بازییییییییییی

کلی واسه خودت میدوئیدی و شعر میخوندیو به قول خودت دارم آواز میخونم

بابایی در حال درست کردن کباب برای ناهار

ازمون دور بودی و داشتی بازی میکردی و تا متوجه بوی مباب شدی دویدی اومدی ....

آخه عاشق گوشتی و اگه غذایی گوشت نداشته باشه از نظر تو غذا نیست و خوشمزه هم نیست

بابایی بزن قدش

الیسا خانم مشغول خوردن

بابایی داره دستاتو میشوره و تو هم داری براش شیرین زبونی میکنی

اینم من و عشقم که نفسم به نفسش بنده

ما هر جا هستیم بادکنکم باید باشه دیگه ... اینجا داری بادکنکتو میبری گفتم نکش رو زمین میترکه و تا گفتم همین شد و ترکید و منم بهت یه بادکنک دیگه دادم و تو هم همش اونو بالا نگه میداشتی تا نترکه . قربون دختر حرف گوش کن و زرنگم بشم من .

الهییییییییییییییییییییییییی قربونت بشم که داری با این عروسک کوچولوی خرگوشی با تمام احساست صحبت میکنی

اینم الیسا جونی عاشق درخت و طبیعت ...

تا دیدی بابایی داره برات کباب آماده میکنه زودی رفتی پیشش و داری نازش میدی مهربوووووووووووووووونم

با صدای بلند میگی سلاااااااااااااااام درختها سلااااااااااااااااام من اومدم من الیسا هستمااااااااااااا

عیدیهای مامان و بابا سری دوم :

اینم شلمن که بابایی خودش گرفته بودو منم نمیدونستم و کلی خوشحال بودی از این کادوت تازه چند شب اول باید بغلش میکردی تا میخوابیدی .

 

از بس عاشق دورا هستی که هم کتاب و هم سی دیشو داری و اینم عروسکش عزیزم .

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 31 فروردين 1393 | 1:18 قبل از ظهر | نویسنده : مامانی و بابایی |

سلام به همه دوستهای گل و مهربونم ،سال جدیدو به همه شما  تبریک میگم و امیدوارم سال خیلییییییی خوبی برای همتون باشه  دوستون دارم بغل

ببخشید اگه کامنتهای پر مهرتونو بدون جواب گذاشتم  خجالتدوستووووووون دارم .

 

سلااااااااااااام به دختر همیشه شیرینم و فرشته خونمون الیسا جونم :

بهار عمرم ،دخترکم، چهارمین بهار عمرت مبارکت باشه و امیدوارم سالی پر از شادی و سلامت داشته باشی .

الیسای عزیزم امسال بیشتر از هر سالی عیدو درک میکردی و بیصبرانه منتظر عید بودی و تو خیابون با دیدن ماهی قرمزها کلی ذوق میکردی و نگاشون میکردی و هر روز میگفتی پس کی هفت سین میذاریم ؟؟؟ ما هم حسابی روزهای آخر سالو فروشگاه گردی کردیم از سمت بابلسر بگیر تا چالوس و تا آخر شب بیرون بیرودیم و چون کنار هم بودیم خیلی خوش میگذشت البته اوایل گریه میکردی که من نمییام و پیش مامان ملی میمونم اما من دلم میخواست باهامون بیای و برای همین گفتم اگه بیای برات یه هدیه میگیرم و این شد که کم کم تو هم به فروشگاه گردی عادت کردی و هر بارم کلی خوش بحالت میشد خوشگل مامان .

امسال برنامه ای برای سفر نداشتیم اما همین که سه تایی کنار هم بودیم خیییییییییییییییییلی خوب بود و مخصوصا لحظه سال تحویل خونه خودمون بودیم و کلی به سه تاییمون خوشگذشت و یه جشن کوچولو گرفتیم و یه شام خوشمزه باباپز هم خوردیم و من امسال بیشتر دوست داشتم کنار هم باشیم و همین برام خوشحال کننده بود وتو هم تو خونه کاری به کارمون نداری ،بازی میکنی ، خودت میخوابی ، خودت دستشویی میری، خودت اتاقتو تمیز میکنی و منم آروم از آرامش تو نازگلم .

 

این لباسو هم بخاطر  عکس اسبی که روش بود برای سال اسب گرفتم برات که خیلی خوشت اومد عزیزترینم .

 

 

اینم هفت سین اتاق الیسا جووووووووووووووووووووووووونم

 

قربون اون ژست های نازت عزیزم ...

الیسا جونم ما قبل از لحظه تحویل سال یه سینی که توش قرآن و سبزه و آب هست و آماده میکنیم و یه کی میره بیرون از خونه و هر وقت سال تحویل شد میاد بیرون و ما این چهار سالو با قدمهای نازو پر برکت تو آغاز کردیم دختر خوش قدم من که قدمت همه جا و برای همه خوبهههههههههههههههه

عروسک من سینی بدست آماده تا بره بیرون ...

اینجا هم پشت دری و با لبخندهای نازت دلمونو میبری....

بههههههههههله مامانی ثانیه هارو بلند بلند معکوس میشمرد و بعدش شما با قدمهای کوچول موچولو ت اومدی خونه ....

بابایی هم کلی بغلت کردو بوسیدت...

رقصیدن پدر و دختری....

یه بوس عاشقانه هم میچسبه.....

دخترم اولین عیدی نقدیشو از بابا جونش گرفت اونم بابت تحویل کردن سال نو بود که ١٥٠ هزار تومان بابایی بهش داد...

بعد از شام و دختری منتظر تا گوشیه بابایی رو برداره و بازی کنه و منم بخاطر همین تو گوشیم بازی نذاشتم و هر وقت بابایی نیست میگی مامان گوشی بابا هم نیست ؟ چرا؟ ....

خونه مامان ملی و بابا قاسم ...

من عاشق این اداهای بامزه و شیطونتم خیلییییییییییی خوشم میاد از این مدل عکسهات...

میگی من خییییییییلی قوی هستم ببین ....

 

اما عیدی هات عزیزم  بریم ادامه مطلب...

 مبااااااااااااااااااااااااکت باشه

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 فروردين 1393 | 12:49 قبل از ظهر | نویسنده : مامانی و بابایی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 81 صفحه بعد