الیساوروجک !!!!!!!!!!!!!!!!
تاريخ : شنبه 4 مرداد 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : مرتبه

 

 

به جز حضور تو،
هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام،
حتی عشق را.....




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 1 مهر 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 82 مرتبه

 

سلام  و صد سلام به دردونه خانم نازو ملوسم

سلام به همه دوستهای گل و مهربوووووونم  و فرشته های نازشون که حسابی دلم براتون تنگ شده  و ببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم .

الیسای عزیزم ، مامانی منو ببخش که خیلی وقته برات چیزی ننوشتم  این روزها خیلی درگیرم  مامان جون و ماشاالله اونقدر عاقل و فهمیده هستی که تمام شرایط منو درک میکنی  و کلی برام نظر میدی و یه وقتهایی یادم میره که فقط 4 سالته مامان جون  قربونت برم  ،زودی بر میگردم و تمام خاطرات جا مونده رو تکمیل میکنم .

حالا نوبت روز اول مهر ....

از اونجایی که شما کل سالو میری مهد منم برای اینکه اولین روز مهر برات یه حالو هوای دیگه ای داشته باشته چند روزی نفرستادمت و حسابی با هم  وقت گذروندیم  ، پارک و مهمانی و خرید و فروشگاه و کتابخونه و... و بعدش برات از اول مهر گفتم و تو دلت یه ذوقی برای رفتن بود و من از تو بیشتر و با دیدن تو رفتم به گذشته های خودم و کلی دلتنگ اون روزها شدم  یادش بخیر .....

مامان جونم از شیرین زبونیت هر چی بگم کمه و با حرف زدنات همه رو متعجب میکنی حتی منو بابایی رو گل خانم . خیلی خوب و راحت با بچه ها ارتباط برقرار میکنی و حتی تو مهدت برای بچه های تازه وارد تو رو میفرستن  تا اونارو بیاری تو کلاس و ترسشون بریزه  باهوش من . کلی از کارهای مهدت رو فرستاد برامون حتما میامو برات میذارمشون و یه روز  تیچر کاردستیت منو دید و گفت الیسا جون همیشه خودش کاراشو انجام میده و دلش نمیخواد به کسی متکی باشه و خیلی  خوب از پس کارها بر میاد و کلی ازت تعریف کرد مامانی

 

 قربون قدو بالات برم مامان جون که مثل ماه میمونی .

تو کی این ژستهارو یاد گرفتی عروسک نازم

یه بار که فروشگاه بودیم تا چشمت به این کیفه افتاد زودی گفتی علی میخواد برام بخره  الهام تو برو برا خودت دور بزن ما خودمون خرید داریم و منم اومدم پیشت گفتم خیلی هم قشنگه مبارکت باشه و اونوقت خوشحال و خندون کلی منو بوسیدی و گفتی ممنونم (چه خوش سلیقه ای  قربونت برم )

الیسا جونم داری ورزش میکنی و حسابی از ورزش کردن لذت میبری و خیلی خوشت میاد

مامانی بای بای دیگه برم ....

خودم بلدم درو باز کنم ...

دیدی ...

همیشه بعد از رفتنت چند باری بر میگردیو دوباره خداحافظی میکنی ...

الیسای عزیزم فقط تو رو به خدای خودم میسپارم و از اون میخوام که مواظب دردونه من باشه و هر صبح که میری چند بار آیته الکرسی میخونم  برات و دلم آروم میشه  و میتونم بفرستمت الهی که همون آیته الکرسی همیشه پشت و پناهت باشه  و همیشه موفق باشی عزیز تر از جانم .




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 13 شهريور 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 39 مرتبه

سلااااااام به دختر شیرینم ، به عروسک قشنگم ، به نازدونه خانمم، به یکی یه دونمم  الیسا جووووووووووووونم

عزیز تر از جووووونم یه روز با مامان ملی و بابا قاسم رفتیم جنگل و از اونجایی که شما عاشق طبیعتی حسابی خوشگذروندی و خوشحال بودی و کلی بدنبال  شیر و سنجاب میگشتی و میگفتی چرا پس نیستن اینجا .... الیسای نازم این روزها هر چی از شیرین زبونیهات بگم کم گفتم خانمم . عاشق اینی که از همه بزرگتر باشی و خیلی تلاش میکنی که زود قد بکشی و بری مدرسه  یه روز خونه مامان ملی بودیم و به دایی عادل میگفتی که نگاه نکن قدت بلند تر از منه ها تو نوزادی قه قهه فسقلی هستی نمیدونم چرا قدت انقد بلند شده ... ما با این بزرگ شدن تو داستانی داریم .

صبح تا صدات میزنم میپری بغلم تا آمادت کنم برای رفتن به مهد ، اما تا چشمت به عروسکهات میفته میری سراغ بازی کردن و منم از باید به دنبالت این ورو اونور بیام تا لباس تنت کنم  خسته تازه برای مدل موهات کلی نظر میدی و تا میگم حالا امروز نمیخواد تو هم زودی میگی وای این چه حرفیه الهام جان تیچرم هر روز  داره بخاطر مرتب بودنم و خوش لباس بودنم نازم میده و تعلیف (تعریف ) میکنه نه نمیشه حتما موهامو این شکلی من تعجبتعجب البته بعدا متوجه شدم کاملا حق با تو بود آخه تا بردمت مهد مدیر داخلیش اومده بود بیرون تا تو رو ببره داخل که از همون دور گفت به به الیسا خوش تیپه اومد میبینم که بازم خوشگل کردی آفرین دخترم  و دیدم بله تو حواست به همه چی هست

بس که تو آفتاب میرفتی تو  حیاط مامان ملی منم گفتم الیسا جون میسوزی بیا بالا و تو هم گفتی چه شکلی و گفتم قهوه ای میشی مامان جون و تو هم زودی اومدی بالا و از اونروز هر وقت میگفتم الیسا تو آفتاب نرو تو هم میگفتی وای مامان الآن قهوه نی میشم (قهوه ای ) میشم ؟؟؟ البته الآن دیگه یاد گرفتیو میگی قهوه ای عزیز دلم  ،یه روز که از مهدت اومدی گفتی مامان جونم یکی از دوستام مثل اینکه خییییییییییلی تو آفتاب میمونه و همش تو آفتابه ، منم گفتم  چطور مگه ؟ تو گفتی آخه قهوه نی شد وای منم بعدش  قه قهه

 وقتی از مهدت برمیگردی دوست داری خودت در بزنی و منم درو باز کنم و البته باید  بعد از باز کردن برم  یه گوشه  و دستهامو باز کنم تا بدو بدو بپری تو بغلم و بعد حسابی از مهدت برام میگی و یه بارم گفتی مامان جون امروز همش بچه ها دورم بودن بهم خوراکی دادن و همش حرفمو گوش میدادن و منم گفتم چرا ؟؟؟ تو گفتی دیدم حرمو گوش نمیدن بهشون گفتم هر کی با من دوست باشه  منم تولدم دعوتش میکنم و گفتم تازه یه چیزهایی هم بهتون میدم  و اونا هم کلی حرفمو گوش میدادن قه قهه من قربون اون زبونت بشم

یه بارم اومدی گفتی امروزم پیش تیچیرم نشستم  اما اولش ایلیا نشسته بود و منم گفتم پس  چطور تو نشستی ؟ تو هم گفتی  ایلیا رو از جاش بلند کردم و رفتم جاش نشستم تا رفت حرفی بزنه یواش بهش گفتم  تولد تولدم یادت رفت .. حالا بروقه قهه

 

دست مامان ملی رو گرفتیو بردیش اون بالا ها تا شاید شیری و سنجابی رو ببینی

من فدای نازو اداهات بشم عزیزم که اینقد قشنگ ژست میگیری

رفتی اون بالا ها نشستی خیلی آروم داری سیب میخوری هر چی صدات میزنیم هر کاری میکنیم انگار نه انگار کل حواست پیش سیب خوردنت بود خسته

تا چشمت به فصای سبز افتاد زودی دراز کشیدیو گفتی الهام جان زود باش عکس بگیر و منم اول بوسیدمت و تو هم نگران اینکه نکنه موهات بهم بخوره میگی حالا بسته مرسییی برو عکستو بگیر

قربون قدو بالات برم من عزیزم .چه ناز میخندی قربونت برم بوس

اینم بابایی که مشغول درست کردن کبابه

عاشق جمع کردن چوبهایی

کلی با هم نمایش بازی کردیم چون تو جنگل بود کلی خوشت اومده بود

هر باری که نمایش بازی میکنیم جاهایی که مثلا منو میخوری زودی منو میبوسی و میگی مامان جون ااین یه نمایشه ها نگران نشی بوس




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 6 شهريور 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 39 مرتبه

او ﯾﮏ ﺩﺧﺘــــــــــــﺮ است . . .
ﺧﺎﻟﻘش ﺑﻪ ﻧﺎﻣش ﺳﻮﺭﻩ ﻧﺎﺯﻝ ﮐﺮﺩ ... !
او ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ است . . .
ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻣش ﺛﺒﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ... !
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯿﻬﺎﯾﺖ ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻻﮎ ﻗﺮﻣﺰ ﺭﺍ ... !
ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﺠﺎﻟﺖ را ...
ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻧﺖ ﻧﯿﺴﺖ !

اوست ﻟﯿﻼﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺯﻟﯿﺨﺎﯼ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ... !
او ﺩﺧﺘﺮ است . . .
حیا دارد قدِّ خـــــدا . . .
ﭼﮏ ﻧﻮﯾﺲ ﻫﯿﭻ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﻧﻤﯿﺸﻮد ... !

او ﺩﺧﺘﺮ است . . .
ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪد . . .
ﺩﺧﺘﺮ است ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﻧﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨد ...
ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨد ...

 

 




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 87 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 4 نفر
بازديدهاي امروز : 782 نفر
بازديدهاي ديروز : 665 نفر
بازدید هفته قبل : 1447 نفر
كل بازديدها : 515165 نفر