تاريخ : شنبه 13 تير 1394 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : مرتبه

 

 

به جز حضور تو،
هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام،
حتی عشق را.....




موضوع :
تاريخ : جمعه 17 مهر 1394 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 114 مرتبه

عروسک شیرین زبونم روزت مبارک 

نمیدونم باید ز کجا شروع کنم قربونت برم  بس که دیر اومدم اینجا و برات ننوشتم  اما همچنان درگیر کار هستم و هنوزم وقت آنچنانی ندارم که بیام اینجا ولی همیشه دلم اینجاست و یه روزهایی بس که دلتنگ میشم میام  اینجا و با خوندن خاطرات گذشته کلی لذت میبرم نازدونه من . 

اما نتونستم از روز کودک بگذرم  قربونت برم  و دلم میخواد خیلی زود بیام  و دوباره همه چی رو برات ثبت کنم . 

خیلییییییییییییی شیرین تر و دوست داشتنی تر شدی ماهکم . 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 21 مرداد 1394 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 90 مرتبه

 

مَن از نَســــل لِـــــیلی ام...
مَن از جِنـــس شــــیرینَم...
مَن دُخــــــترم...
با تمام حساســـیت های دُخترانه ام...
با تَلنگری بارانـــی میشوم...
با جُـــــمله ای رام میشوم...
با کَلـــمه ای عــــــاشق میشوم...
با پُــــــشت کردنی ویــــــران میشوم...
به راحَتی وابَــــــسته میشوم...
با پیــــــروزی به اُوج میرسم...
هنوز هم با عروسَـــــــکهایم حَرف میزنَم...
هنوزم هَم برایِشان لـــالـــایی میخوانَم...
من دُخـــــترم...
پُر از راز...
هرگز مرا نَخواهی دانِــــست...
هرگز سَرچِشــمه اَشکــــــهایم را نمی یابی...
هرگز مرا نِمیفَــــهمی...
مَگر از نَـــــــسلم باشی...
مَگر از جِنــــسم باشی...




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 25 تير 1394 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 225 مرتبه

دیشب بهترین شب زندیگیمونو کنار بهترینهامون گذروندیم یه جش ساده اما خیلیییییییییییی دوست داشتنی و حسابی بهمون خوش گذشت بانو جان .




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 تير 1394 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 194 مرتبه

سلام به ماهکم به دختر خوشکلکم الیسا جون ناز گلکم

عزیز دلم اینکه چرا اینقدر دیر به دیر میام و علتشو دوباره میام میگم ولی حالا بریم از عروسی برات بگم ....

ماه بانوی کوچولوی من که برای عروسی عمه ثمینا لحظه شماری میکردی ، تا به زمان عروسی نزدیک شدیم دیگه حسابی خوشحال بودی و با اومدن عمه راضی که دیگه کلا تو آسمونها سیر میکردی و بیشتر روزها رو با هم بودین و من از دیدن خوشحالی تو حسابی لذت میبردم و تا اینکه برنامه ریزی کردیم برای رفتن به بجنورد و قرار شد ما و عمه راضی زودتر بریم و تو مسیر اصلا کاری به ما نداشتی و آروم نشتی تو صندلیت و برای خودت کارتون میدیدی و میخوابیدی و تا بیدار میشدی میگفتی مامان جون رسیدیم خونه عمه ثمینا ؟؟ تا میگفتم نه تو هم میگفتی چقدر دور چرا نمیرسیم ...

و هر بار که از کنار ماشین عمه راضی رد میشدیم حسابی برای هم دست تکون میدادین و ذوق میکردی

این پدرو دختر مثل همیشه

بابا علی و عمو ابراهیم که هیچ کبابی رو بدون تست کردن رد نکردن و البته تو هم پایه کباب خوردن بودی

این جوجه رنگی ها رو هم بابایی برات خرید تا حوصله خانم خوشگلمون سر نر ولی بد بختها رو کشتی بس که بهشون دست میزدی و تازه میگرفتی با دستت میاوردیش بالا و میگفتی ورزش کن تا مریض نشین

اونجا هم برای خودت یه ذوست گل داشتی که اسمش نازنین زهرا بود خیلی دختر خوبی بود و حسابی با هم سرگرم شدین

 

 

 

 

 




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 74 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 7 نفر
بازديدهاي امروز : 55 نفر
بازديدهاي ديروز : 380 نفر
بازدید هفته قبل : 2116 نفر
كل بازديدها : 280949 نفر