تاريخ : سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : مرتبه

 

 

به جز حضور تو،
هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام،
حتی عشق را.....




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 24 تير 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 55 مرتبه

 

عکس, تصویر, پیامک, اس ام اس, شعرهای مخصوص تبریک تولد

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی

با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن

همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس

واسه تولد تو باید دنیا رو اورد

ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

الیسا جونم تولد 4 سالگیت مبااااااااااااااااااااااااااااارک

 

  شکلکهای جالب و متنوع آروین

 سری اول عکسهای آتلیه الیسا جون....

 

الیسای عزیزم دختر نازنینم  نمیدونم وقتی که خودت این پست رو میخونی چند سالته مادر ... اما امشب  من پر از احساسم  ، پر از عشق ، پر از اشک شوق ، و الآن که برات مینویسم  انگار دوباره متولد شدم   دردونه خانم  خودم . الیسا جان ،دلبرکم ، شیرینم ، تمام دنیای من ، امروز و فردای من ، همدم کوچولوی من ، شیرین زبونم ، بازیگوشم ، شیطون بلای خونمون ،عزیز  و دردونمون،  قربون قدمهای ناز و مهربونت بشم که با اومدنت یه دنیا زندگی و امید و آرزو رو با خودت آوردی  و شدی همه دنیاییییییییییییییییییییییی من و بابایی ...

دختر قشنگم الیسای ناز و ملوسم تولدت مبارک  هزار هزار بار مبارک

 

 

دخترم الهییییییییییییییی صد ساله بشی

منم و خدا و این یه خواهشم

که تو باشی پیش چشمام تا ابد

دخترم ، عزیز من الیسا جان

الیسا جونم امروز مهد نفرستادمت وقتی بیدار شدی گفتی مامان جونم نکنه خواب مونده باشششششم ؟ منم گفتم امروز نمیخواد بری مهد توهم گفتی مگه امروز جمعه هست مامان جون ؟؟؟؟ منم گفتم نه عمرم اول بذار ببوسمت و بعد گفتم امروز تولدته مادر .... خیلییییییییییییییییی خوشحال بودی و با هم بیدار شدیم و رفتی لباس عروستو آوردی و گفتی مامان جوووووووونم میتونم امروز بپوشمش ؟؟؟ منم تنت کردم و آهنگ تولد زدم برات و کلی برام قر دادی و منم هر لحظه میومدمو بوسه بارونت میکردمو میگفتم تولدت مبارک و تو هم تو اوج آسمونها بودی و بعد کلی قر دادن اومدی کنارم و منم از روز قشنگ بدنیا اومدنت برات گفتم و تو هم با تمام وجودت گوش میدادی قربوووووووووووووووووونت برم . برای شب هم قرار شد سه تایی شام بریم بیرون تازه اونم به انتخاب خودت  یک ماه قبل که  چشمت به باغ سنتی کوه سنگی افتاد گفتی مامان جونم میشه تولد سه تایی که میخوایم بگیریم بیایم اینجا خیلی قشنگه و منم گفتم پس به بابایی هم میگیم و این شد که امشب طبق قولی که بهت داده بودیم رفتیم کوه سنگی خیلی محیط تمیزو قشنگی بود حسابی بهت خوشگذشت تازه یه بارون قشنگی هم میبارید و تو هم حسابی همه جارو گشتی و خیلی خوشت اومده بود عزیزم  و موقع برگشت بهت یه کتابم هدیه دادن تو هم عشق کتاب .خوشحالم که تونستیم همونطوری که میخواستی بشه شد  دختر قشنگم البته نا گفته نماند که بیصبرانه منتظر جشن تولد هستی که باید بگم کمی طول میکشه دخترم اما برات میگیرم  قربونت برم و عکسهای امشبو  میام و ادامه همین پست میذارم ملوسکم بوسبوسبوس

 

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 13 تير 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 24 مرتبه

سلام به عشقم ، به دختر ناز و مهربووووووووووونم . 

الیسا جونم تو دوره خرداد که با عمه های مامانی و زن عموها و دختر عمو ها و دختر عمه های مامانی با هم بودیم  تصمیم گرفتیم که آخر خرداد یه گردش 2 روزه بریم ویلای دختر عموی مامانی که ییلاقشون هفت تن  بود و این اولین باری بود که بدون بابایی میرفتیم اولش نمیخواستم برم اما دیدم بقیه خیلی جدی  میگن اگه نیای ما هم نمیریم  (بیخود نیست که خیلی دوسشون دارم ) و از یه طرف دیگه هم دلم پیش تو بود و  بابا هم میگفت نکنه با داشتن بچه اونجا اذیییت بشی ،خلاصه تصمیم گرفتم که برم و خیلییییییییییییی خوشگذشت  تو ماشین زدیم و رقصیدیمو خوندیم تا برسیم و جالب تر این بود که تو هم پایه تمام کارامون بودی و تا صدای آهنگ و نمیشنیدی میگفتی دوباره دوباره ... و وقتی هم رسیدیم شروع به گشت و گذار ،اونم تو اون آب و هوای عالییییییی و از همه جالب تر که تو خیلییییییییی خوشحال بودی و اصلا احساس نکردم یه بچه همرامه ، و تمام مدت با مهدیس (دختر عمه مامان الهام ) بازی میکردی و شاد بودی تو بیرون رفتن هم همه مسیرو راه میومدی و تو راه هم کلی آلبالو و گیلاس میچیدی  و از این کار کلی خوشت میومد  و کلا جمع دوست داشتنی بود و به هممون خوشگذشت .

مامان الهام و خاله یلدا

مامان الهام و خاله لیلا

االیسا جون و مهدیس جون که عشق بین شما رو میشه دید ...

کیانا جون که خیلی مواظبت بود و هواتو داشت عزیزم

اینم نیمی از جمعمون ...

خاله یلدا و مامان الهام و ایسا و خاله فاطمه

مامان الهام و الیسا جونی و خاله یلدا

 

مامان عزیییییییییییزم ...

عاشق این دست به کمر بودناتم و نه تنها من بلکه همه میدیدنت و نازت میدادن و تازه موقع حرف زدن هم دستات به کمرته قربونت برم

قربون این مدی بغل کردنت نازدونه خانم

بس که دوربین بود موقع عکس نگاه  هر کی به یه سمتی  بود

 

گل گلدون من      الیسای خندون من

ای جانم فقط کلاهت معلومه ...

یه امامزاده  خیلی قدیمی و جالب  بالای کوه بود که همگی رفتیم اونجا هم خیلی قشنگ و جالب بود هم یه جای باصفایی بود

 

 

 

 

الیسا جون و مهنا جون ( بچه دختر عموی مامان )

داخل امامزاده

شما دوتا وروجکها رفتین داخل و فکر کردین این عروسک و گذاشتن که بازی کنین و بعد اینکه برات توضیح دادم رفتی به مهدیس میگی ابن نی نی امام علی هست .... حالا از کجا امام علی رو گفتی نمیدونم

 

دختر عشق گل من تا چشمش به گل افتاد رفت ...

کلی بو کردی و نازش کردی و به همه میگفتی گل برای چیدن نیست  نجینین یه وقت ؟ ( حالا بماند که یه موقع هایی خودتم یادت میره )

شیرین عسلم در حال چیدن آلبالو ...

خوشحال از چیدنش

وقتی خونه بودیم این قسمت برای شما بودو من و عمه مهری براتون کلی عروسک و اسباب بازی و دفتر و کتاب آورده بودیم و شما هم مشغول بازی میشدین

خوابیده بودی و منو خاله یلدا هم تو تراس بودیم و تا اومدی پریدی بغلم مگه ول کن بودی حالا ...

مامان بزرگ عزیزو مهربوووووووووووووووووونم که خیلی ماهه . پا به پای ما تا نزدیکهای صبح بیدار میموند و  از این همه  سرو صداهامون چیزی نمیگفت .

مهدیس جون . الیسا جون، پرهام جون

 

وقتی بزرگها میخونن شما چرا نخونین ؟؟؟

دختر ورزشکار من هر جا هم باشه ورزششو انجام میده ...

امان از دست این پله ها که شده بود بلای جونمون و همیشه حواسم بهت بود تا یه وقت نیفتی ...

با دیدن تراس و منظره زیبا با صدای بلند ذوق میکردی

کیانا جون ، سارا جون ، الهام ، عمه آذر گلم .

قربونت برم  مادر جون عزیزم .

عمه مهری گلم و عمه آذر عزیزم و مادر جون مهربونم و خودم

من و عشقم

 

خاله یلدا و مامان الهام

 

 

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 9 تير 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 23 مرتبه

سلام به دختر نازینم  ، به عمرم ، به همدمم الیسا جونم ...

دیروز روز اول ماه رمضان بود و بار دیگه خدای مهربون مارو مهمون خونه خودش کرد عزیزم و منم برات توضیح دادم و گقتی پس تولدم چی میشه مامان جاااااااااااااااان ؟؟؟؟؟ منم گفتم بعد ماه رمضان برات میگیرم و اولش یه کم ناراحت شدی و منم گفتم امسال تو مهدت برات جشن میگیرم در کنار دوست ها ی خودت چطوره ؟ خیلیییییییییی خوشحال شدی و گفتی اشکال نداره پس من منتظر میمونم و نزدیکای اذان بود که گفتی کن یه کم برم تمرین رقص کنم برای تولدم باشهههههههههههه منم گفتم  اشکال نداره اما الآن نزدیک اذان هستش و بیشتر دعا میکنن مامان جونم و تو هم با قلب پاک و معصومت رفتی چادر نماز گل گلیتو سرت کردیو شروع کردی به نماز خوندن و دعا کردن و همش میگفتی خدایا هیچ بچه ای مریض نباشههههههههههههه خدا جونم همه بچه ها خوب بشن ..... و منم زبونم بند اومده بود و بابایی هم  وقتی تو رو دید حسابی بغلت کردو بوسیدتت نازدونه خونه ما .

 

 




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 85 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 6 نفر
بازديدهاي امروز : 159 نفر
بازديدهاي ديروز : 809 نفر
بازدید هفته قبل : 1814 نفر
كل بازديدها : 460110 نفر