الیساوروجک !!!!!!!!!!!!!!!!
تاريخ : شنبه 3 آبان 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : مرتبه

 

 

به جز حضور تو،
هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام،
حتی عشق را.....




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 28 دی 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 44 مرتبه

ماه بانوی من ، ای تمام آرزوی من ، بودو نبود من ، چهار سال و نیمگیت مبارک .

خدای من باورم نمیشه که روزها و ماه ها به این سرعت گذشتن و همون الیسا کوچولو ، لپ تپلو و حالا دیگه برای خودش خانمی شده و چقدر دلتنگ میشم از الآن برای همه روزهای با تو بودن ، برای بوی پاک کودکیت برای قلب مهربونت برای اون زبون شیرینت که همرو عاشق خودت میکنی و جایی نیست که از حرف زدنت صحبتی نباشه  واسه همه چی دلتنگ میشم  ماه بوی من .

دخترک چهاسال و نیمه من  ، خیلییییییییییییی مهربونی و همیشه در حال بوسیدن منو بابایی هستی و همش میگی عاشقتونم و دوست داری همیشه کنار هم باشیم و اگه یکیمون نباشه حسابی دل کوچولوی مهربونت میگیره عروسک ما عاشق این دوست داشتنهاتیم .

زود رنج و حساس ، ماهک من خیلی زود رنج و حساسی و اصلا انتظار یه اخم کوچو رو هم از طرف ما نداری و  منم خیلی از این حست ناراحت میشم چون خودت اذییت میشی و دلت میخواد همیشه در همه حال احترام بهت حفظ بشه و حتی تو مهدت هم تا به یکی دیگه تذکر بدن تو خودتو جمع و جور میکنی قربونت برم .

من من کردنات ، این روزها بیشتر از همیشه این جمله به گوشمون میرسه که من بلدم ، من از همه بهترم ، من میتونم خودم انجام بدم ، من میخوام مهمونی برم ، من گفتم من میخوام و.... و این من گفتن ها همون شکل گیری شخصیت و خود شناسی  و دونستن توانا ییهای خودته و همه اینها تو شرایط سنی تو هست  ، هر چند یه جاهایی کم میارم و خیلیییییییییییی سخته اما یه جاهایی این غرورت و دفاع از خودت برام خیلییییییییییی شیرینه .

عاشق بازی کردنی اونم با من و هر چی هم باهات بازی میکنم سیر نمیشی و میگی یه ذره یه کوچولو بازم بازی کن و و این روزها خیلی با باربیهات بازی میکنی و لباسشونو عوض میکنی کفش پاشون میکنی و موهاشونو شونه میزنی و کاردستی هم خیلی دوست داری و بعد از انجام دادنش میای و میگی مامان جونم ببین چقدر خلاقم  دیدی تورو خدا  .... شیرین زبون منی عمرمییییییییییییییییی

اگه منو دوست داری ،  تازگیها تا چیزی میخوای یا کاری داری و با نه مواجه میشی زودی میگی اگه منو دوست داری اگه من برات مهمم اگه نمیخوای اشکمو ببینی ، اگه نمیخوای دلم بشکنه این کارو انجام بده .... داستانی داریم با این زبون شما

یه شب سر میز شام  همش بهمون نگاه میکردی و لبخند عمیقی میزدی و یهو گفتی چقدر ما خوشبختیم قه قههگفتم چطور ؟ گفتی همین که پیش همیم معلومه خوشبختیم بوس

حسابی دلت برای همه کسایی که ازت دورن تنگ میشه و یه شب داشتی با عمه راضی حرف میزدی و یهو بهش گفتی عمه راضی تو با عمو ابراهیم خوشبختی که پیشش موندی ؟؟؟ تعجب

همه همسایه هامون ساعت ورود و خروج شما رو میدونن آخه تا در باز میشه که بری مهد هزار بار بر میگردی و منو میبوسی و تا من درو بستم شروع میکنی آهنگ مرتضی پاشایی رو خوندن تا بری و موقع برگشت هم همینطور تا سوار ماشین میشی مرتضی پاشایی میخوام  همونی که معدش درد میکنه همونی که همه براش اشک ریختن اونو میخوام و تا رسیدی با صدای بلند میخونی تا من درد باز کنم و هر همسایه ای تو رو میبینه کلی هم نازت میده و میگه تا صدای الیسا میاد ما میگیم الیسا داره میره خنده

 آماده میشیم برای رفتن به پارک و تا رسیدیم به خیابون با یه اشک مظلومانه ای میگی اشتباهی گفتم من دلم کتابخونه میخواد و میری کتابخنه و موقع برگشت هم اگه هر چقدرم خریدت سنگین باشه کشون کشون با خودت میاریش و میگی اگه بدم تو داشته باشی کتابام ناراحت میشن خسته

تا اسم عروسی میاد ذوق زده میشی نه واسه عروسی واسه لباس پفی پوشیدن و  عاشق کفش کاشنه بلند (پاشته بلند) هستی و منم از ترس اینکه همه جا اونو بپوشی نمیگیرم برات خندونک

کلا عشق هدیه دادن به بقیه رو داری میری اتاقت وسیله کاردستیو میاری و میشینی یه کاردستی درست میکنی و زیرشم یه چیزی که فقط خودت میفهمی رو مینویسی و هدیه میدی و تو خونه هر ساعت یه هدیه به من میدی و یه هدیه به بابایی بغل

 دیگه باید برم کلی کار دارم  و دوباره میام و این پست رو کاملش میکنم

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 20 دی 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 39 مرتبه

وقتی نازگل مامان دلش میخواد عکس بندازه

ماه منیییییییییییییییییییی عزیزییییییییییییییییییییییییی

این عروسک هم سوغاتی مامان معصوم بود خیلی قشنگه و دوسش داری مرسییییییییییییییییی

عشق من چشمهای نازت هست که از شیطنت برق میزنه بهم انرژی میده

این هدیه قشنگ رو هم خاله شقایق و عمو محسن برای تولد 4 سالگیت بهت هدیه دادن و خیلی دوسش داری مرسییییییییییییییییی

لوس مامانیییییییییی

کلی گیر دادی که باهام بازی کن و منم حسابی باهات بازی کردیم و رفتی تا برام چایی بیاری قربونت برم من

هنرمند خونه ما همیشه در حال نقاشی

ای جونم قربون دستات بشم من

قربون قدو بالات بشم من

 الیسا جونم مشغول بازی و صحبت کردن با تلفن و اگه اشتباه نکنم با عمه ثمینا داشتی صحبت میکردی شیرینم .

 

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 15 دی 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 60 مرتبه

 

سلام به الیسای همیشه شیرینم

نازگلکم دیروز بعد از مهدت بردیمت خونه مامان ملی چون باید میرفتیم سر ساختمون  و بهت گفتم الیسا جونم بازی کن منم زود میام و اولش گفتی باید بری ؟ بعدش گفتی باشه  من همین جا هستم و ما هم رفتیم و بعد از تموم شدن کارامون برگشتیم  نازگلکم و دلم میخواست ببرمت بیرون و از اونجای  که با مامان ملی و بابا قاسم همیشه میری به آهو ها غذا میدی و بعدشم تو پارک بازی میکنی منم دلم میخواست یه بارم باهم بریم و تا گفتم بریم پیش آهو ها خوشحال شدیو بوسه بارونم  کردی و زودی آماده شدی تا من و تو مامان ملی عزیزم بریم و خیلی حس خوبیه اینکه دستهای پنبه ای و نرم و  ظریفتو تو دستام  میگیرم و تو هم با شوق کودکانه شعر میحونی و راه میای .....

قبل از رفتم با دایی عادل کلی بازی کردی

کلی براشون نون آورده بودین و از دیدنشون کلی ذوق میکردی  اما خودت نمیرفتی بهشون نون بدی و مامان ملی گفت آخه سری قبل یه بچه داشت نون میداد دستش به دهن آهو خردو ترسید و برای همین الیسا میترسه

وقتی مامان ملی بهشون نون میداد تو از ته دلت میخندیدیو ذوق میکردی

دایی فاضل هم مثل همیشه بهت زنگ زدو تو هم داری از آهو ها براش میگی

 

تا چشمت به این پرنده افتاد نشستی و کلی ناراحت شدی

مامانی عزیزم که همه جا باهامونه قربوووووووونت برم مامان جونم

تازه بعد بازی مامان ملی کلی برات برگ جمع کرد و با خودت  آوردیش خونه برای کاردستیت .

موقع برگشت از مامان ملی خداحافظی کردیم و منو تو خودمون راه افتادیم به سمت خونه ، نمیدونم چرا ولی یه ذوق قشنگی تو دلم بود از اینکه دیگه تنها نیستم و خدا بهترین همدمو بهم هدیه داده و دست تو دست هم کل مسیرو قدم زنان اومدیم و تازه تو راه کتابخونه هم رفتیم و خمیر و کتاب سفید برفی گرفتی عشقم . بعد تا خونه رسیدیم دیدم کلید ندارم و بابایی هم نیست و زنگ زدم و گفت  یه بیست دقیقه دیگه اونجام و منم برای اینکه خسته نشی  تو حیاط خونه دوتایی رو تاب نشستیمو بغلت کردم و برات کتاب میخوندم و همین که به صفحه آخرش رسیدیم بابایی اومد و تا رفتیم بالا لباستو گرفتی خمیر بازی شروع شد...

گفتی حتما تو هم بیا با هم بازی کنیم و منم این آدم برفیو برات درست کردم و خیلی خوشت اومد

تا صدای موزیک تند آمریکایی  بلند میشود دخترک ما اینگونه میشود

 

خیلی راحت و آروم  تو تختت میخوابی اما وقتی خوابیدی بابایی میادو تو رو میبره

فرشته پاک و معصومم  چه ناز خوابیدی مادر

امروز صبح تا از خواب پا شدی چشمت به خمیر افتاد شروع کردی به بازی کردن

عروسک قشنگ من آماده شده داره میره مهد و منم دلم براش تنگ شد و وقتی میاد بازم مامانی باید بره سر کارش وااااااااااااای چه دوست داشتنی هستی و چقدر دلتنگت میشم  برات شیطون بلای خونمون 

 

 




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 93 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 6 نفر
بازديدهاي امروز : 255 نفر
بازديدهاي ديروز : 1117 نفر
بازدید هفته قبل : 4364 نفر
كل بازديدها : 25304 نفر