الیساوروجک !!!!!!!!!!!!!!!!
تاريخ : شنبه 4 مرداد 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : مرتبه

 

 

به جز حضور تو،
هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام،
حتی عشق را.....




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 6 شهريور 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 9 مرتبه

او ﯾﮏ ﺩﺧﺘــــــــــــﺮ است . . .
ﺧﺎﻟﻘش ﺑﻪ ﻧﺎﻣش ﺳﻮﺭﻩ ﻧﺎﺯﻝ ﮐﺮﺩ ... !
او ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ است . . .
ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻣش ﺛﺒﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ... !
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯿﻬﺎﯾﺖ ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻻﮎ ﻗﺮﻣﺰ ﺭﺍ ... !
ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﺠﺎﻟﺖ را ...
ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻧﺖ ﻧﯿﺴﺖ !

اوست ﻟﯿﻼﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺯﻟﯿﺨﺎﯼ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ... !
او ﺩﺧﺘﺮ است . . .
حیا دارد قدِّ خـــــدا . . .
ﭼﮏ ﻧﻮﯾﺲ ﻫﯿﭻ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﻧﻤﯿﺸﻮد ... !

او ﺩﺧﺘﺮ است . . .
ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪد . . .
ﺩﺧﺘﺮ است ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﻧﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨد ...
ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨد ...

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 24 مرتبه

سلام به ناز گل خانمم، به دنیای شیرینم  ،الیسا جونم که عاشقانه دوسش دارم .

عزیز دلم تعطیلات عید فطر رو تصمیم گرفتیم بریم سمت لاهیجان و آستارا واردبیل و با خاله یلدا و خاله لیلا و عمو حامد روز قبل عید فطر  حرکت کردیم و از همه بیشتر تو خوشحال بودی و منم یه کم نگران اینکه نکنه خسته بشی و یا همکاری نکنی ولی بابایی همش میگفت الیسا جانم بزرگ شد و خیالت راحت باشه و خلاصه همگی راه افتادیم و شما هم از همون اول شروع کردی به دیدن کارتون و صداتم در نیومد و گاهی دلت برا بابایی تنگ میشدو دستشو میگرفتی (بطور کاملا رسمی با من رقابت میکنی و حتی وقتی بابا با من حرف میزد تو زودی میگفتی بابا جونم دوباره بگو چی بود...)و باید بگم برعکس چیزی که فکر میکردم بودی اونقدر همکاری کردی و پابه پای ما تو بازار و خیابونا راه اومدی و کلا با بابایی بودی و همش بابا هواتو داشت هی بهت انواع آبمیوه و کباب و خوراکی میداد تا خسته نشی و همش بهت میگفت هر چی دوست داری بگو برات بگیرم و منم حرص میخوردم که چرا اینطوری به بچه میگی عادت میکنه ولی بابایی بازم میگفت جالب  اینجا بود که خودت میگفتی نه بابا اینارو دارم ولی هر جا خمیر بازی ببینی نمیتونی ازش بگذری و بابایی هم گشت و برات پیدا کرد و تو هم حسابی ذوق کردی و یه تبلتم گرفتی و میگفتی دیگه خودم دارم گوشی شمارو دست نمیزنم و خیلیییییییی خوب بودی ممنونم دختر گلم فکرشم نمیکردم و حسابی  پاهای کوچول موچولتو بوسیدم . حالا این از خوب بودنت و بگم از شیرین زبونیهات که هر جا میرفتیم کارمون خندیدن از دست تو بود و خاله لیلا همش میگفت اصلا احساس نکردیم که یه بچه باهامون بود همکاریش و حرف زدنش و کارهای بامزش و خدارو شکر یه جمع دوست داشتنی و خوبی بود و به هممون خوش گذشت و از همه جاش برامون خاطرات خوبی موند.

مشغول کارتون دیدنی و اون میمون کوچولو همون  میمونیه که گفتم همه جا میبریش و خیلی هم دوسش داری و تازه سرش روسری هم انداختی ...

مثل اینکه کارتونش  به جای حساسی رسیده بود

دست بابایی رو که میگرفتی خوشحال بودیو میگفتی این دست علی جون خودمه خیلیییییییییییییییی دوسش دارم ....

سردت شده بود اما پتو نمیذاشتی و شال منو گرفتی و میمونتم گذاشتی توش و منم گفتم چرا سرش بیرونه ؟ تو گفتی بچم داره کارتون میبینه ...

عاشق یخ هستی بابایی هم داره برات میگیره ...

یه موش سیاه چسبونکی دیدی و بئسش میکردی و نازش  میدادی و گفتی بابایی لطفا برام بگیر و منم فرار کردم و گفتم نه عزیزم اینو نگیر و تو هم تا فهمیدی من خوشم نمیاد بیشتر خوشت اومده بودو کلی منو اذییت کردی و تو بازار منو چرخوندی ....

مامان جان این که ترس نداره بیا ....

داشتی آبمیوه میخوردی گفتم الیسا زود باش و تو زودی موشتو نشونم دادیو منم رفتم ...

 اومدیم تا شام بخوریم که فضاشو خیلی دوست داشتی هم آب بودو هم تاب دیگه چی میخواستی ... و همه جوره بازی کردی و حسابی بهت خوش گذشت ..

 

همه رو دعوت میکردی تا کنارت تاب بخورن و هر چی میگفتیم یه وقت میوفتیم تو هم میگفتی نه بابا اشکال نداره مگه چی میشه بیایین بچه ها........

مراسم آب پاشون الیسایی....

آخر شب هم بابایی این مدلی برت گردوند ...

 اینم سرویس دهی به الیسا جون که اینقدر خانم بود....

 

دیدم نیستی تا رومو برگردوندم دیدم اونجا واستادی میگی میخوام ببینم چیکار میکنن منم یاد بگیرم ...

سرویس دهی غذایی به الیسا جون ...

الیسا گلی منتظر کباب ....

داخل یه مغازه بابا علی و عمو حامد مشغول خرید بودن تو هم خاله لیلا رو گیر آورده بدیو شدی تیچرش و همش بهش درس میدادی و بعد ازش ریاضی میپرسیدی و ما هم از کارت میخندیدیم و مغازه داره همش میگفت ماشاالله به دخترتون  ماشاالله ....

نوبت  بابایی بود که ریاضی  حل کنه ...

 

تو ماشین با تبلتت بازی میکردی

الیسا عاشق هندونه .....

قربون اون دست به کمر وایستادنت مادر ....(یکی تو دستته منتظر اون یکی هستی)

عجب خوانواده  فداکاری هستیم ما ... من دارم به بابایی هندونه میدم و بابایی هم به تو و تو هم حواست پیش هندونه های دیگست....

نوش جوووووووووووووووووووووووووووونت عزیزم

بعد اینکه هندونه خوردی حالا یادت افتاد که عکس بگیری و شروع کردی به ژست گرفتن ...

خاله یلدا هم اونقد خوشش اومد  که کنارت عکس  انداخت...

قربونت برم تا هندونه رو باز دیدی از خود بیخود شدی

عمو حامد داره پاهاتو میشوره ....

خوب سرویس میدادن بهت ...

داشتیم یه عکس مادرو دختری میگرفتیم که امان از دست  شکم الیسا جان تا چشمش به هندونه افتاد عکس  گرفتن با مامانشو فراموش کرد...

مسیر اردبیل ...

فسقلی من دوست داری همه کارهاتو خودت انجام بدی ....

 دست خاله لیلا رو گرفتی و میگی من میام تو ماشین شما و کلی با تبلتت بازی میکنم باشهههههههههههههههه آخه ما با هم دوستیم دیگه منم میذارم تبلتمو بگیری ببینی ...کلی خندیدیم از این حرفت و هر کاری کردم نیومدی تو ماشین ما و رفتی اونجا و منم نگران و فقط حرص میخوردم که خاله لیلا گفت الیسا برامون شعر میخونه و بازی میکنه و خلاصه مشغوله و بهش خوش میگذره ...

یه باذ شدیدی میومد که نمیشد وایستاد اما تو حسابی کیف میکردی و به خاله لیلا که سردش شده بود میخندیدی اونم از ته دلت بهش میخندیدی...

من فدای خنده های از ته دلت مامان جون کیف میکنم وقتی اینطوری میخندی....

تو این مسافرت کمتر عکس انداختم اونقدر مشغول بودیم که یادمون میرفت واسه همین از سرعین عکسی ندارم مامان جون باید بگم یه ترافیک خیلی وحشتناکی بود تا برسیم و خسته شدیم و هوا هم خیلی سرد بود  ولی تو استخرش حسابی کیف کردی و رفتی استخر بچه ها و با همه دوست شدیو هر کی هم میترسید میرفتی جلو و دستشو میگرفتی و کلی باهاش بازی میکردی و میاوردیش تو آب و ما هم با دیدن کارات میخندیدیم و کیف میکردیم تازه یکی از مامان بچه ها اومده بود تو استخر بچه ها تا مواظب بچش باشه تو هم شالاپ شالاپ میزدی تو آب و اون خانومه چند بار بهت گفت نکن بچه و تو هم بهش گفتی یه نگاه به قدت کن ببین چقدی هستی اونوقت اومدی تو استخل (استخر) بچه ها ببین آب تا کجاته !!!!!!!خانمه هم دید حرف حساب جواب نداره یه نگاهی بهت انداختو رفت بیرون و اونقدر قشنگ فیگور شنا کردنو میگرفتی که دلم میخواست  همونجا قورتت بدم عروسک ناز و ملوسم .

تو مسیر برگشت تو شهر بندر  انزلی یه کلوچه پزی داشت که همونجا  تازه میپخت و بهت میداد و تو هو تمام کاراشو نگاه میکردیو میگفتی میخوام یاد بگیرم و اون آقا هم یه تیکه خمیر بهت دادو هر کاری میکردو بهت یاد میداد قربونت برم .

 

تو ماشین میرفتی بالای وسیله ها میخوابیدی هر ی میگفتم میوفتی گوش نمیکردی قربونت برم .

 ممنونم دختر گلم بابت همه خوب بودنات  مهربونیهات و خیلیییییییییییییییییییییییییی دوست دارم نازدونه خانمم .




موضوع :
تاريخ : شنبه 4 مرداد 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 45 مرتبه

سلام به همه زندگیم ، به شیرین زبون خونمون الیسا جونم  قربوووووووووووونت برم که هر چی میگذره خوردنی تر میشی نازدونه خانم ، نازگلکم جونم برات بگه دیگه روزهای آخر ماه رمضان هستش و تو این ماه نتونستم خیلی بیرون ببرمت و مهمونی بریم آخه جون نداشتم  و بیشتر دلم میخواست خونه خودمون باشیم البته مهمونم داشتیم شب های اول که خاله یلدا و عمو حامد اومدن خونمون که وااااااااااای چقدر شیرین زبونی میکردی و کل مهمونی رو تو گرم کرده بودی و یه شبم مامان معصوم و باباسعیدو عمه ثمینا اومدن که حسابییییییی بهت خوش گذشت و یه شب دیگه هم مامان ملی و بابا قاسم و دایی عادل و دایی فاضل اومدن که بازم به تو یکی خیلی خوش گذشت و  دوبارم تنهایی رفتی خونه مامان معصوم تازه خودت تلفن میزدی و میگفتی سلام مامان معصوم اگه خونه هستی من بیام خونتون ،خودم تنایی(تنهایی ) حالا هستی من بیام با هم دکتر بازی کنیم ؟؟؟ مامان معصوم هم کلی قربون صدقت میرفت و منتظر تا بابایی تو رو ببره و بابایی میگفت هنوز از پله بالا نرفته بهشون میگفتی خانم دکتر اومد و شروع میکردی به معاینه کردن و ساعتها با دکتر بازی مشغولی و البته با مامان معصوم میری مغازه و خونه همسایه ها و با نوه هاشون حسابی بازی میکنی و میای تو حیاط برای خودت گل انتخاب میکنی و میری تو آشپزخونه حسابی آتیش میسوزونی که بابا سعید میگفت رفتی نمک آوردی و دست بابا سعیدو گذاشتی توش و بهش میگفتی یه کم صبور باش میخوام آزمایش انجام بدم و  بعد از بازی هم جو رو ریختی تو نمک و گفتی نه میخوام ببینم چه اتفاخی می افته .... خلاصه برای خودت پادشاهی میکنی عروسکم .هر چی که میگذره شیرین تر و خانم تر میشی قندک من تو این ماه تا میدیدی من روزه هستم تو هم میگفتی منم روزه دارما اونم روزه واقعی اصلا کله گنجشکی نیستااااااااااااااا و بعد منم میگفتم درسته دخترم و تو تا موقع اذان وقت داری غذا بخورییییییییییییییخنده

یکم از کارهای قندک خودم بگم :

یکی از کارهای این روزهای تو اینه که هر لحظه میای و یا به من یا به بابا میگی پاشو بیا قد اندازه کنیم ببینیم کی بزرگتر هست ، بعد دستتو میبری بالا و میگی ببین من تا کجات اومدم ،چقد بزززرگ شدم ، و تمام عشقت اینه که زود بزرگ بشی .

خیلی دوست داری تو کارای خونه کمک کنی ویه بار که داشتم سبزی پاک میکردم بهت یاد دادم و تو هم با چه ذوقی کنارم نشستی و سبزی پاک میکردی و همه همه چند تا رو برگ کردی و تا به هر کی رسیدی گفتی وای چقد خستم بس که سبزی پاک کردم و زحمت کشیدم من

جدیدا خیلی با عروسکهات بازی میکنی و دوسشون داری و یه روز میشی تیچیرشون و بهشون درس میدی و یه بارم مامانشون میشی و یه بارم دکتر میشی و اونا مریض و خلاصه کلی باهاشون بازی میکنی و منم از دیدنت کلی لذت میبرم عروسک ناز من ، وتازگیها به میمون کوچولوت خیلی وابسته شدی و همه جا با خودت میبری و باهاش حرف میزنی نازش میدی میخوابونیش و حسابی باهاش سرگرمی .

یادمه سال قبل از کالسکه استفاده میکردیم و اما امسال واقعا همدمم و همقدمم شدی دیگه دستاتو میدی بهم و با هم کلی میگردیم و میریم خرید وپیاده روی و کتابخونه و پارک و... یه حس خیلیییییییییییی خوبی داره که همراهو همقدممی ناز گلم .

نازگلم خیلی به ست کردن لباسهات اهمیت میدی و اینکه موهات چه مدلی باشه و چه گل سری رو به موهات بزنی و با وجود همه این دوست داشتنها حرفمم گوش میدی قربونت برم

عاشق اجرا کردن نمایشی و اینکه آواز بخونی و برقصی و چند وقت پیش یکی از شبکه های تلوزیون  گفته بود که بچه ها تست مجری گری بدن و بفرستن و تو هم گوشت تیز شد و یه روز یهو گفتی مامان دوربینتو بیار و ازم فیلم بگیر و منم اومدم و دیدم خیلی جدی داری تست مجری گری میدی و خیلی قشنگ اجرا میکنی که خودمم مونده بودم که این خودتی ... اما خیلی حیف شد که سنت کم بود و فیلمتو هر کی میدید  خیلی تعجب میکرد از این اجرای قشنگ و حرفهای نازو خوردنیت خیلی خوششون میومد عزیزم .

دخترکم تو غرور منی ،هر بار که با  مهدت تماس میگیرم تا از کارهات با خبر بشم کلیییییییییی از اخلاقو ادبت تعریف میکنن و همیشه میگن الیسا یکی از بهترین شاگردامونه خیلی مودب هست و خیلی باهوشه و تا چیزی رویاد نگیره نمیگه و اول گوش خوب گوش میده وقتی که کامل یاد گرفت با صدای بلند تکرار میکنه و... اما زمان بازی کردن الیسا میشه سر گروهشون و چند تا از بچه هارو دور خودش جمع میکنه و براشون پانتومیم اجرا میکنه و اونا هم میخندن و بازی میکنن و یا داره براشون از دکتر بازی و پزشکی میگه و خلاصه برای خودش دنیایی داره و منم اون لحظه تمام وجودم پرمیشه از ذوق و خوشحالی مادرانه و نتیجه دیروزی که برای امروز تو گذشت .

از خیلی وقت پیش خودت میری دستشویی و خودتم خودتو میشوریو لباستو تنت میکنی و چند باری دیدم خیلی طول میدی و در زدم و اومدم دیدیم بلههههههههههههههههههه الیسا خانم با کتاب رفته و مشغول کتاب خوندنه وای که چقدر حرص خوردم و تو هم گفتی چی میشه تو یکی از قفسه های دستشویی چند تا کتابم باشه ؟؟؟ خلاصه قول دادی دیگه اینکارو نکنی و منم بهت گفتم مادر جان هر چیزی اندازه داره کتاب خوندن زیادی هم خستت میکنه و تا چند روز گذشت بازم رفتی دستشویی و خبری ازت نبود و به بابایی گفتم برو ببین الیسا چرا در نمیاد و اونم اومدو دیدم داره پشت در میخنده و میگه زود بیا بیرون و گفتم چرا میخندی و بابا گفت چیزی بهش نگو بازم کتاب برد و داره میخونه و تا منو دید گفت خدارو شکر مامانم نبود تا منو ببینه بهش چیزی نگو باشههههههه ... قربونت برم من برای خودت میگم که یه وقت برات خسته کننده نشه خوشگل من.

دوهفته پیش عمه ثمینا اومد و تو هم کلی ذوق زده از اومدنش همش مشغول بازی کردن و شیرین زبونی بودی که داشتی انگلیسی صحبت میکردی و که یهو احساس کردم یه چیزیو درست نگفتی تازه کسی هم متوجه نشد و منم گفتم الیسا جان دوباره بگو چی گفتی ؟؟ تو هم خیلی جدی و با اعتماد بنفس بالا گفتی الآن میگم و گفتی نیمک  وایت

(نمک سفید )چون معنیشو نمیدونستی به انگلیسی چی میشه خودت با  لهجه جدیدو تعییر شکل  گفتنشو عوض کردیو خیلی بامزه گفتی نیمک که ما متوجه نشیم معنیشو نمیدونی که خدای من مردیم بس که از این زیرکی تو خندیدیم و محکم بغلت کردم و بوسیدمت ناقلای خودمی دیگه

 

دختر نازم خیلی به مامانی و بابایی وابسته شدی و یه عشق عمیقی بین سه تاییمونه که من خیلییییییییییییی دوسش دارم و بهم امید میده بهم شوق زندگی میده مادر جان دختر عزیزم 4 سال از بهترین روزهای جوونیمو پای تو ریختم با لحظه لحظه بزرگ شدنت با مریض شدنت که نگو دلم خون میشه حتی از شنیدنش چون من اصلا دلشو ندارم مادر .... با شیطونیهات با گریه کردنهای شبونت که منی که عاشق خواب بودم با تمام وجودم بیدار میشدم تا تو رو آروم کنم  با تاتی تاتی کردنهات که نگو چقدر ذوق میکردم و هورا میکشیدم که ای خدا عروسک من داره تاتی تاتی میکنه  ازحرف زدنت که چقدر آرزوی حرف زدنتو داشتم وقتی که شروع به حرف زدن کردی واااااااااای خدا جونم دنیا مال من شد ...... همه جا با خودم میبردمت از دانشگاه گرفته تا محل کار و همه این جاهارو سه تایی با هم بودیم من میرفتم تو کلاس و بابایی هم پستونکتو میذاشت دهنتو بغلت میکردو ماشینو آروم آروم میبرد تا تو بخوابی نازگلکم وقتی هم بیدار میشدی بهم زنگ میزد که الهام بیا الیسا شیر میخواد و منم از تو کلاس میومدمو تند تند بهت شیر میدادمو میبوسیدمتو میرفتم و یه روزهایی هم با  بابایی میرفتین فروشگاه و برات عروسک و اسباب بازی میگرفت و تو محل کار هم منو بابایی نوبتی میرفتیم یکی تو ماشین و یکی سر ساختمون و خلاصه تو هر شرایطی سه تایی با هم بودیم  و اینکه الآن شاهد این عشق از طرف تو هم هستم برام عجیب نیست مادر

 

 الیسا جونم دیگه حرفه ای رانندگی میکنی و تا بابایی میگه بریم ماشین بازی مثل برق و باد آماده میشی که بری  خوشگلم .

 اول کمربندمو ببندم ...

تذکرات بابایی به الیسا جون که خیلی تند نرو مواظب ماشینها باش.....

خدا به همراهت عزیزم

دیگه کم کم دارم موفق میشم تا تو رو هم با خودمون ببریم فروشگاه ....

عاشق خندیدنت هستم و اینکه خیلیییی خوب با بچه ها دوست میشی

از بچگی تو فروشگاه میذاشتیمت تو سبد و هنوزم جا میشی عروسکم.

عاشق اینم که خودت با اسباب بازیهات چیزهای جدیدی میسازی

با بابایی رفتین  بیرون البته با ماشینت رفتی و تا بابایی گفت شیرینی دوست داری بخریم ؟ تو هم کنار شیرینی فروشی ماشینتو پارک کردیو رفتی برای خودت شیرینی انتخاب کردی .

نوش جووووووووووونت

وقتی خونه هستیم بیشتر تو اتاق خودت مشغول بازی هستی و اینجا هم داری مغازه بازی میکنی و همه چیو ردیف کردیو منتظری تا من یا بابایی بیایم ازت خرید کنیم تازه وقتی میاییم میگی جنسشون خیلی خوبه کیفیت داره ها .....

عاشق ژست گرفتنتم نازگلم ...

یه روزم رفتی تو کمدت و بارونیتو پوشیدی با چکمه های پلاستیکیتو گفتی من باخه بونم (باغبون ) و حسابی بازی کردی

 

فدای اون دستهای نازت که داری تمرین باله میکنی و خیلییییییییییییییی دوست داری یاد بگیری و منم چند تا حرکت یادت دادم ولی خودت هم کلی بهش اضافه میکنی ...

قربون اون دستهای نازت که قلب درست کردی باهاشون

بازی مورد علاقه الیسا گلی ،سفالگری که خیلی خوشت میاد

تازه اینا شاگرداتن و موقع انجام دادن براشون توضیح هم میدی

بلههههههههههههه تا صدای آهنگی بیاد شما هم بطور خودکار فعال میشی

 قربون دستهای هنرمندت بشم که خودت بدون دخالت و کمک کسی اینقدر قشنگ مجسمه ساختی ،موهاشو ببین ...

 

بیشتر عروسکهاتو گذاشتی تو تختت و میری باهاشون بازی میکنی

 

تا صدادت در نمیاد سرت تو کتابه

من به فدای تو مادر

بازم تیچر شدیو داری به عروسکهات درس میدی ...

ببین کجا نشستی .... میگم اینجا چیکار میکنی میگی به عروسکهای تو تختم که درس ندادم دارم براشون کتاب میخونم ...

تا کسی زنگ میزنه باعات حرف بزنه میری تو اتاقت و میگی تنهام بذارین میخوام صحبت کنم  با من کار دارن ...

عاشق این حرکتتم که گوشیو این مدلی گرفتی و به کارتم میرسی

داشتی میرفتی مهد که ازت این عکهای خوشگلو گرفتم و تا میبینم کلی نازت میدم

این خرگوشی رو هم روزهای اول مهدت برات گرفته بودم که بیرنگ بود و همراش چند تا ماژیک داشت که باید خودت رنگش میکردی و منم هر بار میشورمش و تو هم باز رنگش میکنی

آماده شدی بری مهد عزیزم

 

تو رو خدا پاهاشو ببین ... رو پنجه وایستادی تا قدت بلند تر بشه الهییییییییییییی فدات شم که اینقدر دوست داری هم قد من بشی

هر بار که از حموم میای بیرون این حرکتو انجام میدی و میگی ببین موهام تا کجا اومد

الیسا جونم نمیشه گفت چقدر نقاشی رو دوست داری صبح وقتی آماده میشی تا بری مهد اول یه نقاشی میکشی و بعد میری وقتی هم برگشتی مستقیم میری اتاقت و شروع به نقاشی کشیدن میشی

یه روز صدام زدی تا بیام اتاقت وقتی اومدم دیدم با میله های شمارش اشکال هندسی درست کردی قربون اون ذهن و فکرت عزیز دلم

دوباره صدام زدی و ایندفعه یه نهنگ درست کردیو اومدل از آشپزخونه یه رشته ماکارونی رو برداشتیو ریز کردی و براش چشم درست کردی که منو بابایی کلی ذوق کردیمو بوسیدیمت

دختر گلم داری میری مهد کودک

هر روز موقع رفتن کلی منو میبوسی و هی میگی مامان جونم دلم برات تنگ میشه و میری و باز در میزنی و میگی اومدم یه کم ببوسمت و خلاصه آخرش باید با صدای بلند بگم الیسا دیر شد بسته دیگه برو مامان و یه روز هم طبق معمول کلی این بوسیدنت طول کشید و منم رفتم و فکر کردک رفتی تا اومدم درو ببندم یواش گفتی من اینجام میخوام ببوسمت    که من حسابی بوسیدمت نازگلم دختر مهربونم  

فدای بوس فرستادنت

مجسمه هایی رو که درست میکنی رو میذاریم خشک میشه بعد میای و رنگشون میکنی

قربون ناز نگاهت

هنر دختر گل من ،هشت پا ، صورت ...

داری میری مهد نازگلم

گفته بودم کتاب میبری تو دستشوییی ....

عاشقتم دخترم و عاشقانه دوست دارم .

 




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 86 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 364 نفر
بازديدهاي ديروز : 923 نفر
بازدید هفته قبل : 4776 نفر
كل بازديدها : 491434 نفر