الیساوروجک !!!!!!!!!!!!!!!!
تاريخ : شنبه 4 مرداد 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : مرتبه

 

 

به جز حضور تو،
هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام،
حتی عشق را.....




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 13 شهريور 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 26 مرتبه

سلااااااام به دختر شیرینم ، به عروسک قشنگم ، به نازدونه خانمم، به یکی یه دونمم  الیسا جووووووووووووونم

عزیز تر از جووووونم یه روز با مامان ملی و بابا قاسم رفتیم جنگل و از اونجایی که شما عاشق طبیعتی حسابی خوشگذروندی و خوشحال بودی و کلی بدنبال  شیر و سنجاب میگشتی و میگفتی چرا پس نیستن اینجا .... الیسای نازم این روزها هر چی از شیرین زبونیهات بگم کم گفتم خانمم . عاشق اینی که از همه بزرگتر باشی و خیلی تلاش میکنی که زود قد بکشی و بری مدرسه  یه روز خونه مامان ملی بودیم و به دایی عادل میگفتی که نگاه نکن قدت بلند تر از منه ها تو نوزادی قه قهه فسقلی هستی نمیدونم چرا قدت انقد بلند شده ... ما با این بزرگ شدن تو داستانی داریم .

صبح تا صدات میزنم میپری بغلم تا آمادت کنم برای رفتن به مهد ، اما تا چشمت به عروسکهات میفته میری سراغ بازی کردن و منم از باید به دنبالت این ورو اونور بیام تا لباس تنت کنم  خسته تازه برای مدل موهات کلی نظر میدی و تا میگم حالا امروز نمیخواد تو هم زودی میگی وای این چه حرفیه الهام جان تیچرم هر روز  داره بخاطر مرتب بودنم و خوش لباس بودنم نازم میده و تعلیف (تعریف ) میکنه نه نمیشه حتما موهامو این شکلی من تعجبتعجب البته بعدا متوجه شدم کاملا حق با تو بود آخه تا بردمت مهد مدیر داخلیش اومده بود بیرون تا تو رو ببره داخل که از همون دور گفت به به الیسا خوش تیپه اومد میبینم که بازم خوشگل کردی آفرین دخترم  و دیدم بله تو حواست به همه چی هست

بس که تو آفتاب میرفتی تو  حیاط مامان ملی منم گفتم الیسا جون میسوزی بیا بالا و تو هم گفتی چه شکلی و گفتم قهوه ای میشی مامان جون و تو هم زودی اومدی بالا و از اونروز هر وقت میگفتم الیسا تو آفتاب نرو تو هم میگفتی وای مامان الآن قهوه نی میشم (قهوه ای ) میشم ؟؟؟ البته الآن دیگه یاد گرفتیو میگی قهوه ای عزیز دلم  ،یه روز که از مهدت اومدی گفتی مامان جونم یکی از دوستام مثل اینکه خییییییییییلی تو آفتاب میمونه و همش تو آفتابه ، منم گفتم  چطور مگه ؟ تو گفتی آخه قهوه نی شد وای منم بعدش  قه قهه

 وقتی از مهدت برمیگردی دوست داری خودت در بزنی و منم درو باز کنم و البته باید  بعد از باز کردن برم  یه گوشه  و دستهامو باز کنم تا بدو بدو بپری تو بغلم و بعد حسابی از مهدت برام میگی و یه بارم گفتی مامان جون امروز همش بچه ها دورم بودن بهم خوراکی دادن و همش حرفمو گوش میدادن و منم گفتم چرا ؟؟؟ تو گفتی دیدم حرمو گوش نمیدن بهشون گفتم هر کی با من دوست باشه  منم تولدم دعوتش میکنم و گفتم تازه یه چیزهایی هم بهتون میدم  و اونا هم کلی حرفمو گوش میدادن قه قهه من قربون اون زبونت بشم

یه بارم اومدی گفتی امروزم پیش تیچیرم نشستم  اما اولش ایلیا نشسته بود و منم گفتم پس  چطور تو نشستی ؟ تو هم گفتی  ایلیا رو از جاش بلند کردم و رفتم جاش نشستم تا رفت حرفی بزنه یواش بهش گفتم  تولد تولدم یادت رفت .. حالا بروقه قهه

 

دست مامان ملی رو گرفتیو بردیش اون بالا ها تا شاید شیری و سنجابی رو ببینی

من فدای نازو اداهات بشم عزیزم که اینقد قشنگ ژست میگیری

رفتی اون بالا ها نشستی خیلی آروم داری سیب میخوری هر چی صدات میزنیم هر کاری میکنیم انگار نه انگار کل حواست پیش سیب خوردنت بود خسته

تا چشمت به فصای سبز افتاد زودی دراز کشیدیو گفتی الهام جان زود باش عکس بگیر و منم اول بوسیدمت و تو هم نگران اینکه نکنه موهات بهم بخوره میگی حالا بسته مرسییی برو عکستو بگیر

قربون قدو بالات برم من عزیزم .چه ناز میخندی قربونت برم بوس

اینم بابایی که مشغول درست کردن کبابه

عاشق جمع کردن چوبهایی

کلی با هم نمایش بازی کردیم چون تو جنگل بود کلی خوشت اومده بود

هر باری که نمایش بازی میکنیم جاهایی که مثلا منو میخوری زودی منو میبوسی و میگی مامان جون ااین یه نمایشه ها نگران نشی بوس




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 6 شهريور 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 28 مرتبه

او ﯾﮏ ﺩﺧﺘــــــــــــﺮ است . . .
ﺧﺎﻟﻘش ﺑﻪ ﻧﺎﻣش ﺳﻮﺭﻩ ﻧﺎﺯﻝ ﮐﺮﺩ ... !
او ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ است . . .
ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻣش ﺛﺒﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ... !
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯿﻬﺎﯾﺖ ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻻﮎ ﻗﺮﻣﺰ ﺭﺍ ... !
ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﺠﺎﻟﺖ را ...
ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻧﺖ ﻧﯿﺴﺖ !

اوست ﻟﯿﻼﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺯﻟﯿﺨﺎﯼ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ... !
او ﺩﺧﺘﺮ است . . .
حیا دارد قدِّ خـــــدا . . .
ﭼﮏ ﻧﻮﯾﺲ ﻫﯿﭻ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﻧﻤﯿﺸﻮد ... !

او ﺩﺧﺘﺮ است . . .
ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪد . . .
ﺩﺧﺘﺮ است ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﻧﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨد ...
ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨد ...

 

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 40 مرتبه

سلام به ناز گل خانمم، به دنیای شیرینم  ،الیسا جونم که عاشقانه دوسش دارم .

عزیز دلم تعطیلات عید فطر رو تصمیم گرفتیم بریم سمت لاهیجان و آستارا واردبیل و با خاله یلدا و خاله لیلا و عمو حامد روز قبل عید فطر  حرکت کردیم و از همه بیشتر تو خوشحال بودی و منم یه کم نگران اینکه نکنه خسته بشی و یا همکاری نکنی ولی بابایی همش میگفت الیسا جانم بزرگ شد و خیالت راحت باشه و خلاصه همگی راه افتادیم و شما هم از همون اول شروع کردی به دیدن کارتون و صداتم در نیومد و گاهی دلت برا بابایی تنگ میشدو دستشو میگرفتی (بطور کاملا رسمی با من رقابت میکنی و حتی وقتی بابا با من حرف میزد تو زودی میگفتی بابا جونم دوباره بگو چی بود...)و باید بگم برعکس چیزی که فکر میکردم بودی اونقدر همکاری کردی و پابه پای ما تو بازار و خیابونا راه اومدی و کلا با بابایی بودی و همش بابا هواتو داشت هی بهت انواع آبمیوه و کباب و خوراکی میداد تا خسته نشی و همش بهت میگفت هر چی دوست داری بگو برات بگیرم و منم حرص میخوردم که چرا اینطوری به بچه میگی عادت میکنه ولی بابایی بازم میگفت جالب  اینجا بود که خودت میگفتی نه بابا اینارو دارم ولی هر جا خمیر بازی ببینی نمیتونی ازش بگذری و بابایی هم گشت و برات پیدا کرد و تو هم حسابی ذوق کردی و یه تبلتم گرفتی و میگفتی دیگه خودم دارم گوشی شمارو دست نمیزنم و خیلیییییییی خوب بودی ممنونم دختر گلم فکرشم نمیکردم و حسابی  پاهای کوچول موچولتو بوسیدم . حالا این از خوب بودنت و بگم از شیرین زبونیهات که هر جا میرفتیم کارمون خندیدن از دست تو بود و خاله لیلا همش میگفت اصلا احساس نکردیم که یه بچه باهامون بود همکاریش و حرف زدنش و کارهای بامزش و خدارو شکر یه جمع دوست داشتنی و خوبی بود و به هممون خوش گذشت و از همه جاش برامون خاطرات خوبی موند.

مشغول کارتون دیدنی و اون میمون کوچولو همون  میمونیه که گفتم همه جا میبریش و خیلی هم دوسش داری و تازه سرش روسری هم انداختی ...

مثل اینکه کارتونش  به جای حساسی رسیده بود

دست بابایی رو که میگرفتی خوشحال بودیو میگفتی این دست علی جون خودمه خیلیییییییییییییییی دوسش دارم ....

سردت شده بود اما پتو نمیذاشتی و شال منو گرفتی و میمونتم گذاشتی توش و منم گفتم چرا سرش بیرونه ؟ تو گفتی بچم داره کارتون میبینه ...

عاشق یخ هستی بابایی هم داره برات میگیره ...

یه موش سیاه چسبونکی دیدی و بئسش میکردی و نازش  میدادی و گفتی بابایی لطفا برام بگیر و منم فرار کردم و گفتم نه عزیزم اینو نگیر و تو هم تا فهمیدی من خوشم نمیاد بیشتر خوشت اومده بودو کلی منو اذییت کردی و تو بازار منو چرخوندی ....

مامان جان این که ترس نداره بیا ....

داشتی آبمیوه میخوردی گفتم الیسا زود باش و تو زودی موشتو نشونم دادیو منم رفتم ...

 اومدیم تا شام بخوریم که فضاشو خیلی دوست داشتی هم آب بودو هم تاب دیگه چی میخواستی ... و همه جوره بازی کردی و حسابی بهت خوش گذشت ..

 

همه رو دعوت میکردی تا کنارت تاب بخورن و هر چی میگفتیم یه وقت میوفتیم تو هم میگفتی نه بابا اشکال نداره مگه چی میشه بیایین بچه ها........

مراسم آب پاشون الیسایی....

آخر شب هم بابایی این مدلی برت گردوند ...

 اینم سرویس دهی به الیسا جون که اینقدر خانم بود....

 

دیدم نیستی تا رومو برگردوندم دیدم اونجا واستادی میگی میخوام ببینم چیکار میکنن منم یاد بگیرم ...

سرویس دهی غذایی به الیسا جون ...

الیسا گلی منتظر کباب ....

داخل یه مغازه بابا علی و عمو حامد مشغول خرید بودن تو هم خاله لیلا رو گیر آورده بدیو شدی تیچرش و همش بهش درس میدادی و بعد ازش ریاضی میپرسیدی و ما هم از کارت میخندیدیم و مغازه داره همش میگفت ماشاالله به دخترتون  ماشاالله ....

نوبت  بابایی بود که ریاضی  حل کنه ...

 

تو ماشین با تبلتت بازی میکردی

الیسا عاشق هندونه .....

قربون اون دست به کمر وایستادنت مادر ....(یکی تو دستته منتظر اون یکی هستی)

عجب خوانواده  فداکاری هستیم ما ... من دارم به بابایی هندونه میدم و بابایی هم به تو و تو هم حواست پیش هندونه های دیگست....

نوش جوووووووووووووووووووووووووووونت عزیزم

بعد اینکه هندونه خوردی حالا یادت افتاد که عکس بگیری و شروع کردی به ژست گرفتن ...

خاله یلدا هم اونقد خوشش اومد  که کنارت عکس  انداخت...

قربونت برم تا هندونه رو باز دیدی از خود بیخود شدی

عمو حامد داره پاهاتو میشوره ....

خوب سرویس میدادن بهت ...

داشتیم یه عکس مادرو دختری میگرفتیم که امان از دست  شکم الیسا جان تا چشمش به هندونه افتاد عکس  گرفتن با مامانشو فراموش کرد...

مسیر اردبیل ...

فسقلی من دوست داری همه کارهاتو خودت انجام بدی ....

 دست خاله لیلا رو گرفتی و میگی من میام تو ماشین شما و کلی با تبلتت بازی میکنم باشهههههههههههههههه آخه ما با هم دوستیم دیگه منم میذارم تبلتمو بگیری ببینی ...کلی خندیدیم از این حرفت و هر کاری کردم نیومدی تو ماشین ما و رفتی اونجا و منم نگران و فقط حرص میخوردم که خاله لیلا گفت الیسا برامون شعر میخونه و بازی میکنه و خلاصه مشغوله و بهش خوش میگذره ...

یه باذ شدیدی میومد که نمیشد وایستاد اما تو حسابی کیف میکردی و به خاله لیلا که سردش شده بود میخندیدی اونم از ته دلت بهش میخندیدی...

من فدای خنده های از ته دلت مامان جون کیف میکنم وقتی اینطوری میخندی....

تو این مسافرت کمتر عکس انداختم اونقدر مشغول بودیم که یادمون میرفت واسه همین از سرعین عکسی ندارم مامان جون باید بگم یه ترافیک خیلی وحشتناکی بود تا برسیم و خسته شدیم و هوا هم خیلی سرد بود  ولی تو استخرش حسابی کیف کردی و رفتی استخر بچه ها و با همه دوست شدیو هر کی هم میترسید میرفتی جلو و دستشو میگرفتی و کلی باهاش بازی میکردی و میاوردیش تو آب و ما هم با دیدن کارات میخندیدیم و کیف میکردیم تازه یکی از مامان بچه ها اومده بود تو استخر بچه ها تا مواظب بچش باشه تو هم شالاپ شالاپ میزدی تو آب و اون خانومه چند بار بهت گفت نکن بچه و تو هم بهش گفتی یه نگاه به قدت کن ببین چقدی هستی اونوقت اومدی تو استخل (استخر) بچه ها ببین آب تا کجاته !!!!!!!خانمه هم دید حرف حساب جواب نداره یه نگاهی بهت انداختو رفت بیرون و اونقدر قشنگ فیگور شنا کردنو میگرفتی که دلم میخواست  همونجا قورتت بدم عروسک ناز و ملوسم .

تو مسیر برگشت تو شهر بندر  انزلی یه کلوچه پزی داشت که همونجا  تازه میپخت و بهت میداد و تو هو تمام کاراشو نگاه میکردیو میگفتی میخوام یاد بگیرم و اون آقا هم یه تیکه خمیر بهت دادو هر کاری میکردو بهت یاد میداد قربونت برم .

 

تو ماشین میرفتی بالای وسیله ها میخوابیدی هر ی میگفتم میوفتی گوش نمیکردی قربونت برم .

 ممنونم دختر گلم بابت همه خوب بودنات  مهربونیهات و خیلیییییییییییییییییییییییییی دوست دارم نازدونه خانمم .




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 87 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : نفر
بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
بازدید هفته قبل : نفر
كل بازديدها : نفر