الیساوروجک !!!!!!!!!!!!!!!!
تاريخ : شنبه 3 آبان 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : مرتبه

 

 

به جز حضور تو،
هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام،
حتی عشق را.....




موضوع :
تاريخ : شنبه 22 آذر 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 26 مرتبه

سلام به عشق کوچولوی خودم

عزیز تر از جونم چند روزی سرما خوردی و منم نفرستادمت مهد و خودمم سر کارم نرفتم و موندم پیشت تا خوب مواظبت باشم که زودتر خوب بشی  ، و رفتم عطاری و داروهای گیاهی گرفتم  و برات درست کردم  و گفتی مامان جونم اینا چین ؟ منم گفتم اینا گلهایی هستند که تو کوه در میان و خیلی خوبن و اگه بخوری  زود خوب میشی و از اونجای  که وقتی چیزی رو برات توضیح میدم  خوب گوش میکنی  اینبارم با صبوری داروهاتو میخوردی و بابایی هم برات آب پرتقال درست کردو منم که همینطور لیمو شیرین برات آماده میکردم و با هزار تا بازی و داستان بهت میدادم  و چون خیلی میوه دوست داری  میخوردی  اما سوپ که درست کردم گفتی دهنم بدمزست نمیشه بخورم و خلاصه منم  حسابی برات پرستاری کردم و برای اینکه حوصله دخترم سر  نره هر روز بازی و کتاب و سرگرمی داشتیم و چقدر هر دومون آروم بودیم و چه لذتی داشت  این چند روز مامان جون و همش نگران فردا هستم که باید بری مهد و منم از الآن دلتنگت شدم هیییییییییییییییییییییییی....

حالا بریم سراغ عکسهای این روزهای شیرین با تو بودن

نفس مامانی بس که تو خونه موندی خسته شده بودی و من و بابایی هم بردیمت پشت بوم تا اسکوتر سواری کنی  که خیلییییییییییییی هم اسکوترتم دوست داری و این اسکوتر هم هدیه تولدت از طرف عمه راضی و عمو ابراهیم بود که دستشون درد نکنه خیلی  خوشت اومده .

فدای نگاه قشنگت بشم من

همچون حرفه ای هم بازی میکردی که کلی ذوق می  کردیم

یه نگاهی به پشت بوم همسایه ها بندازم

برلت مقوا چسبوندم و رنگ آماده کردم و موسیقی گذاشتم و طبق موسیقی شما نقاشی میکشیدی و میخوندی و کلی لذت بردی

 

 

 

بابایی برات دوباره خمیر و دفتر نقاشی و برچسب گرفت و تا چشمت به خمیر افتاد  شروع کردی به بازی

نوش جوووووووووووووووووووووونت

همچنان عاشق کتابی و حتی برای غذا دادن بهت از کتاب استفاده میکنم

کتابهای الفی رو خیلی دوست داری و واقعا کتاب خوبیه

غروب بود که مامان ملی زنگ زد حالتو بپرسه و تو هم گیر دادی بهش که حتما بیا پیشم و مامان ملی هم که بهت نه نمیگه و اومدو تو رو دیدو رفت و تو هم زود رفتی لبلستو عوض کردی و داری به عروسکت میگی دخترم الآن مهمون میخواد بیاد باشههههههههههههه

 

عاشق تمیز  کاری خونه  هستی و منم بخاطر اینکه تشویق بشی بهت پول میدم  و تو هم میگی مامانی چند تا کتاب میشه گرفت ؟ منم یه بار گفتم جالا چند بار دیگه هم کار کردی و پول گرفتی تازه میشه یه کتاب خرید که دیدم زودی رفتی یه دستمال گرفتی و همه جارو تمیز میکنی و هر چی میگم بسته ول کن نیستی و وقتی تموم شد گفتی حالا پولشو به اندازه بده تا کتاب بشه خرید من خیلیییییییییی خونه رو تمیز کردم همه چی مرتبه قه قهه

چند شب پیش که مامان معصوم زنگ زده بود گفته بود که رفت خونه عمه راضی و تو هم خیلییییییییییییی ناراحت شدی و گفتی چرا بدون من رفتن ای بابا عجب کاری کردن ..... و خلاصه ناراحت بودی و رفتی از تو کتابخونه آلبوم خودتو برداشتی و دیدم عکسهای عمه راضی و عمه ثمینا دستته و داری باهاشون حرف میزنی و گله میکنی که چرا از من دورین من که دلم براتون تنگ میشه و خلاصه  یهو اومدی و دیدم داری میزنی به یخچال و میگی چند روز شما اینجا باشین باشهههههههههه باز دوباره گفتی نه بذار شمارو بزنم به یخچال خودم ... قربون قلب مهربوووووووونت

خوشحال از چسبوندن عکسها ....

از خیلی وقت تا حالا در کمینم که  از این صحنه عکس بگیرم آخه مامانی هر وقت برم دستشویی شما میری یه بالش بر میداری و میای پشت در دراز میکشی تا من بیام هر چی هم میگم نیا اینجا گوش نمیدی قربووووووووووووونت برم

 الیسا جونم عاشق تدی بر هستی و چند روز پیش یکی از تدی برتو تو فروشگاه  گم کردی و وقتی اومدیم خونه هی دنبالش گشتی و وقتی پیداش نکردی  اونقدر اشک ریختی که دلم ریش ریش شد و بابایی اومدو کلی بوست کردو نازت داد و گفت هر چند تا بخوای برات میخرم و خلاصه اون شب آرومت کردیم و فرداش رفتم و این تدی  رو برات گرفتم و خیلیییییی خوشحال شدی عزیزم .

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودکی به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ...

دختر قشنگم از دوران شیرین کودکیت لذت ببر ...

 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 18 آذر 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 24 مرتبه

 سلام به ماه آسمونم  ، به دختر یه دونم ، الیسای مهربونم

قربونت برم عزیزم که تو این سرما خیلی نمیشه بیرون رفت و مجبوری بیشتر خونه بمونی و با اینکه خیلی هم مواظبتم اما تا سرمات خوب نشده دوباره سرما میخوری  و حسابی ضعیف میشی  ماه کوچولوی من   

شیرین زبون مامانی دیروز داشتیم با هم بازی میکردیم که گفتی مامان جون  اینو برام توضیح میدی و منم برات توضیح دادم و بعدش  گفتی ممنونم که منو فهمونده کردی قه قههمنو بابایی که حسابی خندیدیم و شد تکه کلاممون

یه بارم داشتی از مهدت برام تعریف میکردی و گفتی مامان جون امروز تیچرمون برامون از کارهای ساختمونی گفت تازه از ارده (اره ) هم گفت

بیشتر وقتها دوست داری تنها خونه مامان ملی یا مامان معصوم بری و برای خودت کلی وسیله جمع میکنی و میای و میگی منو تنها فرستاده کن ( بفرست )قه قهه

یه وقتهایی سوره های کوچیک قرآنو برات میخونم تا اگه دوست داشتی یاد بگیری که خیلی خوشت میاد و  تا جایی رو هم یاد گرفتی و دیدیم یه کلمه هایی رو داری اشتباه میگی که مردم از خنده و گفتم تا من نگفتم  جایی دیگه نخون و تو هم گفتی باشه و یه بار خونه مامان ملی بودیم و بابایی هم تهران بود که یکی از مشتریام تماس گرفت  منم باید میرفتم و مجبور شدم تو رو هم با خودم ببرم که آژانس گرفتیم و تا سوار ماشین شدیم شروع کردی به انگلیسی حرف زدن و  منم کلی ذوق کردم و آقای راننده گفت بلده یا همینطوری حرف میزنه منم گفتم نه بلده و کلی تشویقت کرد و بهد یهویی شروع کردی به قرآن خوندن که منم زودی گفتم الیسا نمیخواد بخونی تو هم  با ناراحتی گفتی چرا جلوی پیشلفتمو (پیشرفتمو) میگیری و با صدای بلند شروع کردی به خوندن بازم کلمه هارو جابجا گفتی که من مردم از خجالت و راننده هم دیگه هیچ حرفی نزد تا پیاده بشیم خجالت

یه بارم  مجبور شدم برای  خرید مبل یه مشتری تو رو با خودم ببرم که ای وای میرفتی رو تک تک مبلها و میگفتی ببینم کیفیتش خوبه ؟ نه این رنگش اصلا خوب نیست ، مامان جون من تو این مبل احساس خوبی ندارم پس اینو ولش کن .... همینطور برای خودت خیلی جدی نظر میدادی و دیدم نه بابا تو جای منم گرفتی و ول کنم نیستی و بهت گفتم  اگه نتونی آروم بشینی  دیگه نمیارمت و همین الآن میریم خونه  و تو هم نشستی و خیلی جدی گفتی یادم رفته بود تو محل کاری .... متفکر

 

 الیسا جونم هر چی میخواستم ازت عکس بگیرم مشغول بازی بودی و منم گذاشتمت رو تختت و راحت ازت عکس گرفتم و خودتم خوشت اومد عروسسسسسسسسک من

 

فدای دختر مهربوووووووووووونم

عاشق  عروسکهای خرسی هستی او تازگیها باربیهای خیلی بزرگم دوست داری

عاشق چهره معصومتم نازدووووونه من

 

الیسا جونم وقتی رفتیم عکسهای 4 سالگی تو رو از آتلیه بگیریم این چند تا عکسم دوباره گرفتی که من خودم از آخریش خیلی خوشم اومد قربوووووووووووووووووونت برم

 

آرامشم باش!

تو که باشی ، تو که لبخند میزنی

خانه ام سرشار از آرامش می شود

وقتی نامم را میگویی

تمام صدا های دنیا به صدای تو ختم میشوند

همیشه مرا صدا کن...

وقتی نگاهم میکنی

اشتیاق چشمانم برای پلک نزدن

بی تابم میکند

همیشه مرا نگاه کن

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 15 آذر 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 23 مرتبه

 




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 91 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 753 نفر
بازديدهاي ديروز : 806 نفر
بازدید هفته قبل : 5957 نفر
كل بازديدها : 584661 نفر