تاريخ : شنبه 3 آبان 1393 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : مرتبه

 

 

به جز حضور تو،
هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام،
حتی عشق را.....




موضوع :
تاريخ : شنبه 5 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 50 مرتبه

 

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 20 فروردين 1394 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 42 مرتبه

 fgl;iou




موضوع :
تاريخ : شنبه 15 فروردين 1394 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 49 مرتبه

هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی .....

ماهک من ، این بار برای رفتنت به مهد ،تو بیقرار رفتن بودی و من بیقرار بدون تو گذروندن  .....

و هر لحظه صدای دلنشینت به گوشم میرسد و دلم را میلرزاند ، و چه بی اختیار دلتنگت میشوم.....

حوصله هیچ چیزی را ندارم مگر انتظار آمدنت و به آغوش کشیدنت را ....




موضوع :
تاريخ : شنبه 15 فروردين 1394 | نویسنده : مامانی و بابایی الیسا جون
بازدید : 161 مرتبه

 

سلام  به شیرین ترین شیرینی دنیا ، سلامی بهاری به دخترک جان

ماهکم بهار هم آمد ، با همه زیباییهایش و عطر خوش بهاری اش و من در این سال نو  بهترین ها رو برایت آرزو میکنم و امیدوارم همیشه شادو سلامت باشی و به هر چیزی که دوست داری و مایه آرامشت میشود برسییییییییییییی .

لینم بیسکوییت های الهام و الیسا پز زبان

ماهک جانم  ، هر چند که امسال حال خیلی خوشی برای اومدن  بهار نداشتم و تمام کارهام را لحظه آخری انجام دادم  و باز هم به خودم  گفتم ، سالی جدید و و فصلی نو در پیش داریم پس باز هم به استقبال بهار میریم و هر چند با داشتن دختر گلی مثل تو هر روز من بهار هستش .

اول از همه که بیصبرانه منتظر ماهی قرمز بودی و هنوز نیومده برات گرفتم و بیشتر از تو من کلی ذوق کردم خندونک و کم کم به خونه تکونی رسیدیم و تو هم روزهای آخر میرفتی خونه مامان ملی و وقتی میومدیم دنبالت با گریه بر میگشتی و حسابی بهت خوش میگذشت و خلاصه روز جمعه با هم شروع کردیم  برای چیدن هفت سین  و تو هم کلی نظر میدادی و کمکم بودی و چقدر تو دلم ذوق میکردم وقتی میدیدمت با دقت داری میزو میچینی بغلو بعد هم هفت سین اتاقتو چیدیم و و بهت گفتم برای اینکه موقع تحویل سال بیدار باشی زودتر بخواب و تو هم که قربونت برم گوش دادیو زودی خوابیدی اما یک ساعت مونده بود به تحویل سال بیدار شدی ولی وای چی بگم که با تب شدید و حساسیت پوستی که من با دیدنت حسابی تعجب کردم و مونده بودم که چی شد ؟؟؟ و اینطور شد که موقع تحویل سال گفتی مامان جون من حال ندارم و پای هفت سین خوابیدی و فرداش هم تب داشتی اما روز دوم دیگه دیدیم خوب نمیشی و بردیمت دکتر و بعد گفت باید بستری بشی و بابایی زودی گفت نمیخواد بریم یه جای دیگه و خلاصه چند جایی رفتیم و گفت یه ویروسیه که چند روز اول با تب همراه و اگه باز خوب نشد بیارینش و ما هم هفته اول عیدمون اینگونه گذشت و بعد هم بابایی مریض شد و خلاصه ما حسابی در عید خانه داری و مریض داری کردیم و چقدر هم خوش گذشت عصبانیو فقط دلم میخواست این تعطیلات تموم بشه چون خیلیییییییییییییی خسته شده بودم . اما بازم خدارو شکر که از این بدتر نشد .

اینم عروسک من همراه با تب جانش پای هفت سین الهام و الیسا چین

اینم سینی که آماده کرده بودم بری پشت در که نشد غمگین

دختر جانمان با تب جانش در حال استراحت پای هفت سین دلشکسته

و این مرغ عشقهای ناز و دوست داشتنی هدیه بابایی بود به دختر جانش تا دیگه بهونه تنهایی و بچه و ... نیاره خندونک

دختر جانمان با تب عزیزش پای هفت سین اتاقش

عزیز دل مامانی هر روز میپرسیدی مامان جون عید تموم شد ؟  چون دلت میخواست با سینی بری پشت در ...تا اینکه روزهای آخری بهتر شده بودی و من  هم همه چی رو برات آماده کردم

ماه بانوی  من پشت در ...

دورت بگردم که با چه تمرکزی هم داری میای ...

ماه بانو جانمان دلش میخواست با وسیله های هفت سین عکس بندازه

و عاشق فوت کردن شمع

 




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 72 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 198 نفر
بازديدهاي ديروز : 710 نفر
بازدید هفته قبل : 198 نفر
كل بازديدها : 116312 نفر